آن روز نوشتن ها (عاشقانه های کوچک برای او)

يك غزل شعر و يك دنيا تو
يك قلم خشك و يك دريا من

***

- خانوم، آقا، واژه دارين؟ واژه ناب مي خوام. شعر گفته م و حالا که به رنگ چشماش رسيده م، نمي دونم واژه چي بذارم! واژه ندارين؟ به اندازه يه استعاره هم باشه، کافيه ها! فقط يکي!

***

آي جماعت، اتوبوس ديدين، ترانه توش سوار بشه؟ من ديدم!

***

دل گُنده تو و حوصله خالی من...

***

ترانه ترين م، در اين شب دم کرده تابستاني، خنکِ نسيم دل دادن به تو، قلم به دست مي نويسم و دوره مي کنم روزهاي دل دادگي را؛ ديروزهاي بي همرازي و پنهان پرسيدن راز را، که تعزير نکنندم، و امروزهاي شراکت اين قصه را!

تا اين ساعت... راستي امروز عشق من نُه ماهه شد! همين ساعتها بود، که مُهرِ «کنترل شد» را به دل بازي زدم و پس از اين همه سال محصولِ دل به بازار دادم، که چه خوش رونقي دارد اين بازار!

نُه ماه! به روز هم که حساب کني، وقت به دنيا آمدن است. وقت ديدن و ساختن دنيا. وقت از سر گذراندن خوشي، خطر، خنده، گريه و ... و همه اينها با هم، براي هم!

خوش ام، که در اين نُه ماه، لحظه اي از «داشتن» تو با خود دم نزدم و آنچه خواسته ام، و خواسته ام، «با هم بودن» بوده و هست. «در کنار هم بودن» و پيش از آن، «بودن»؛ براي تو، براي من و براي ما!

پس پکي به سيگار، به سلامتي «با هم بودن»! (در اين غريبستان مي اي پيدا نمي کنم. مست همان شرابِ با تو بودن ام!)

آي، دل بازي، تولدت مبارک!

دکتر کائنات، به بخش زايمان...

***

برگشته م. حاجی تر از من، کدوم زائر کعبه؟

***

دم این آبی آرام زمین٬ دم این غرور صد ساله خفه٬ دم این غربت گرمای هوا...

***

ماه نیمه ست امشب. ماه کامل می گن آرزو می شنوه. یعنی ماه نیمه٬ نصف آرزوهای آدمو می شنوه؟

...

کوتاهِ خانگی (نُه زندگی+سفرنامه)

چمدانت را نبند، آن کوله بار خاطره ها را. هنوز پیراهن ها برای پر کردن جا مانده. چمدانت را نبند، آن کوله بار سنگین را، که ما هنوز برای رفتن - من از تو و تو از من - زودیم. ما هنوز برای حفظ کردن، غزل ها نخوانده ایم. هنوز برای نقاشیِ دیوار، رنگ ها نساخته ایم. ببین، هنوز هم پنجره خواهش هم نشینی را فریاد می کشد؛ باش تا مشتی برنج هم ارزانی گنجشک ها کنیم. می رویم. می رویم. ولی تأمل کن کمی. کمی تأمل کن. بمانیم تا گیلاس حیاط باز هم شکوفه کند، باز هم گیلاسی بزنیم، باز هم مستِ گیلاسِ آخر از هوش برویم.

چمدانت را نبند. آن همه سنگینی، از کمر می اندازدت. دست کم باش تا وسیله ای شاید از راه برسد. راه هم تاریک است. باش. شاید مهتاب بیاید. ببین، هنوز هم برای به کوچه زدن زود است. هنوز هم نمه گرمایی در اجاق می سوزد.

چمدانت را نبند. آن همه خاطره را، دست کم بار نزن. باش تا تقسیم کنیم. باش تا من هم سهمم را بردارم؛ آن یکی مال من است. باش تا من هم چمدانی بخرم. صبح که شد، با هم به منوچهری می رویم تا من هم چمدانی بخرم. باش تا صبح شود.

آن روز نوشتن

اگر نبود چشمانت
با باد مي رفتم
اگر نبود چشمانت
جاري مي شدم
با باران
بر خاک هزاران سال آب خورده تشنه
اگر نبود چشمانت
زنجيري مي شدم به دست و پاي خويشتن
تا تنها آرزويي از پرواز
اگر نبود چشمانت
اگر نبود عطش هر قطره نگاهت
سيراب بيهوده هر قطره مي ماندم
تا پايان تموز بي انگيزگي
تا پايان اضطراب بي دغدغگي
اگر نبود چشمانت...