آن روز نوشتن
اگر نبود چشمانت
با باد مي رفتم
اگر نبود چشمانت
جاري مي شدم
با باران
بر خاک هزاران سال آب خورده تشنه
اگر نبود چشمانت
زنجيري مي شدم به دست و پاي خويشتن
تا تنها آرزويي از پرواز
اگر نبود چشمانت
اگر نبود عطش هر قطره نگاهت
سيراب بيهوده هر قطره مي ماندم
تا پايان تموز بي انگيزگي
تا پايان اضطراب بي دغدغگي
اگر نبود چشمانت...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 14:19 توسط مانی
|
به خرگوشه می گن، چه جوری این همه هویج می خوری. می گه هویجوری!