غیبت

آمده‌ام انگور بچينم. انگور برآمده از خاک پر رونق. انگور ياقوتي. انگور که شراب مرد افکن بسازم. شراب که با دوستان به سلامتي دوستي بنوشيم.

آمده‌ام و هنوز اينجايم. آمده‌ام و هنوز بر جا مانده‌ام.

مي گويند هنوز فصل انگور نيست. مي‌دانيد؟ راه زياد آمده‌ام و هنوز خستگي از تن در نرفته. پس هنوز مي‌مانم تا انگورها برسد. تا فصل انگورپزان تمام شود و دست پر بازگردم.

کمي مهلت کمي. آمدم٬ شراب همه انگورها را با شما قسمت مي‌کنم.

بهانه

یه روزایی که از رخوت حوصله حتی جمع کردن تختتو نداری٬ حوصله باز کردن پنجره واسه بیرون کردن بوی خواب٬ پنج دقیقه مهمون شدن تو خونه یه دوست عزیز می تونه یه اتفاق باشه. یه حوصله باز برای لبخند زدن بهت و خوش حالی واقعی از دیدنت. خب٬ مگه قراره اتفاق چی باشه؟ همین می شه پیش درآمد یه روز ماهوری. اونم آخر تابستون تو گرماخنکای هوا. یه شربت خنک٬ یه گپ کوچولو٬ یه مرور سریع روزگار٬ چند تا قهقهه٬ و ... خب٬ آخرشم دل گرمی اینکه آدمایی که دوست دارن و دوسشون داری٬ هستن و بی هیچ دعوت قبلی ای دلبخش ترین حضور رو تو یه لیوان یخ دار بهت تعارف می کنن. خلاصه که تا دوست هست زندگی باید کرد٬ با دلگرمی و پررویی تمام.

خود خواه

امروز آفتابي است. آسمان اين عشيرهگاه آفتابي است. نسيم خنک اول شهريور نيز وزان است. از برکت همين نسيم هوا هم تميز مي‌نمايد. جان تازه‌اي مي‌دهد اين پياده گز کردن. کوچه باغ‌هاي قديم تجريش و گذر اهالي عشيره‌ها. نمي‌خواهم مرور اعداد نشمارده روزهاي گذشته، امروز را به هيچ بکشاند؛ هيجان پياده رفتن تا سر پل گرچه دقايقي بيشتر دوام نخواهد داشت، اتفاق خوشي خواهد بود. و اين اتفاق را سر مي‌کشم، به سلامتي خودم!

ما در به درتر از هميم

ما هم‌عشيره‌ايم. هم‌قبيله. ما به يک زبان صحبت مي‌کنيم. به يک شکل غذا مي‌خوريم و به يک شکل دوست مي‌داريم. اگر جايي هم‌قبيله اي ببينيم، از دور مي‌شناسيمش. اگر بوي آشنايي به مشاممان برسد، نوع غذا را حدس مي‌زنيم. ما هم‌خونيم. خون بزرگان عشاير در رگ‌هايمان جاري است و به اين خون مي‌باليم. ما براي عشيره‌مان پرچم و زبان ساخته‌ايم. ما براي عشيره‌مان تماميت ارضي قائليم. ما براي اين تماميت ارضي، از اتحاد سخن رانده‌ايم. ما از چند عشيره بزرگ متشکل شده‌ايم. چند عشيره بزرگ قديم که امروز کوچک‌تر و کوچک‌تر شده‌ايم (مي‌شويم). ما از عشيره‌هاي کوچک گوناگون مرکب شده‌ايم. ما از عشيره‌هاي کوچک خود در  برابر عشيره‌هاي غريبه دفاع مي‌کنيم؛ عشيره‌هاي غريبه تا چندي پيش آشنا. ما از عشيره‌هاي خود زن و شوهر مي‌ستانيم. ما فرزندانمان را در عشيره‌هاي کوچک خود بزرگ مي‌کنيم و به آن‌ها دفاع در برابر عشيره‌هاي تا چندي پيش هم‌سنگر را مي‌آموزيم. ما اجازه حضورِ دوستان قديم خود – از عشيره‌هاي تا چندي پيش هم پيمان – را در عشيره‌هاي کوچکمان نمي‌دهيم. ما از عشيره‌هاي ديگر – تا چندي پيش دوست – نفرت داريم. ما هر عشيره را به جز عشيره خود مرده مي‌خواهيم. تنها عشيره‌اي که حق دارد، عشيره کوچک ماست؛ عشيره کوچک ما که فردا به چندين عشيره کوچک‌تر – دو، سه، چهار (نفر) – تقسيم خواهد شد. ما از هر مصاحبتي با عشيره‌هاي دشمن – تا چندي پيش متحد – دوري مي‌گزينيم. ما در خيابان و کوچه و مدرسه و تفريحگاه به عشيره‌هاي متخاصم – تا چندي پيش متفق – رحم نمي‌کنيم. ما راه آن‌ها را سد مي‌کنيم. ما جلوي آن‌ها مي‌پيچيم. ما در صف از آن‌ها جلو مي‌زنيم. ما آن‌ها را مسخره مي‌کنيم. ما معيارهايمان را به آن‌ها زور چپان مي‌کنيم. ما زور خود را به زور به آن‌ها نشان مي‌دهيم. ما عشيره خود را از عشيره‌هاي ديگر – تا چندي پيش يک عشيره – جدا کرده‌ايم. ما هيچ مديون عشيره‌هاي ديگر نيستيم. ما هيچ نياز به عشيره‌هاي ديگر نداريم. ما تنها ماييم. و خوشا که همه عشيره‌ها بر همين منواليم!

و ما هر روز کوچک‌تر مي‌شويم. تا آن جا که شايد «قبيله يعني يه نفر»!