شاهکار جدید آقا مانی: خوش تیپ

صبح که ساعت زنگ می زند، با نیرو از خواب بیدار می شوم.خوبرویان جایشان خالی، خوب خوابیدم. ممیزی در تهران است، پس خیلی زود هم برنخاسته ام. آبی بر صورت، منوی پر و خالی یخچال و تلفن به تاکسی سرویس! مطابق معمول، دو سه دقیقه ای باید دم در منتظر باشد.
و مرد با نیروی دو چندانِ روزهای پیشین، پیراهنی تمیز به رنگ نارنجی به تن می کند - باید شاد بودنش را نشان دهد دیگر. کت و شلوار را هم که آویزان کمد کرده بوده، پس ملالی نیست جز زدن به خیابان، البته پس از اینکه کفش را به پا کرد. به کمک پاشنه کش این مهم نیز انجام می پذیرد و مرد راه می افتد به سوی سازمان.
با یکی از همکاران دوست ممیزی می کنیم، پس این هم مزید بر علتِ شاد بودن - امروز کلی خواهیم خندید. باز هم کمی دیر می رسم و باز هم همکار گرامی منتظرم است. می رویم بالا. به دلایلی از هم جدا نمی شویم و بر خلاف معمول در یک گروه ممیزی می کنیم. و خب، چون علیرضا سرگروه است، توپ را می اندازم در زمین او. ساعت از ده و نیم گذشته. می رویم واحد دیگری را ممیزی کنیم. علیرضا که خسته شده، به شوخی و جدی این یکی واحد را به من می سپارد. بر صندلی می نشینم و سر پایین می اندازم که تخته شاسی را آماده کنم تا چک لیست ها را -
باور نمی کنم. آن قدر فاجعه آمیز است که باورم نمی شود. سرم را بالا می گیرم. نفسم به شماره افتاده. دوباره پایین را نگاه می کنم. نه. درست دیده ام. لحظه های زیادی طول نمی کشد که خیره می مانم. و هرچه نگاه می کنم، همان رنگ آبی و سفید ثانیه ای پیشتر را می بینم. کفش کتانی سفید و آبیِ رنگ و رو رفته و پاره که برای دم پا از آن استفاده می کنم، با لبخندی از ته دل نگاهم می کند. انگار سگی است که پس از مدت ها برای گردش اجازه بیرون آمدن گرفته. با تمام وجود سپاس گذار است که آورده امش مهمانی. تازه از این مدل های جدید هم دارد که کف شکلاتی کفش از ته آن تا بالا ادامه یافته. یعنی سر جمع می کند سه رنگ آبی و سفید و شکلاتی، مندرس و رنگ و رو رفته.
کفش بیچاره، سه سال پیش که تشریفش را از خارج آورد، سالم بود. جخد، همان زمان هم برای با کت و شلوار پوشیدن...
پر
یدن رنگ را از چهره ام حس می کنم. قلبم به کنار روده ام می رسد. یخ زده ام. نمی توانم فکر کنم. به گوشم همه جا ساکت می شود. من می مانم و تصور نمای دهشتناک خودم: کت و شلوار مشکی رنگ پیر کاردین با یک جفت کتانی پارۀ خوش رنگ! زیر صندلی بهشت دنیاست. زانوهایم را تا جایی که می توانم خم می کنم که کفش زیر صندلی برود. ولی تازه میان روز است و هنوز واحدها مانده که ممیزی را تمام کنیم...
---
برای قدیمی که تعریف می کنم، می گوید: «خوب شد QC مورد نظرو ممیزی نمی کردی.»

QC

ساعت از نیمه های شب هم گذشته. احتمالاْ خوابیده ای. خوابیده ای، و خبر نداری که مردی، این گوشه این خاک، بر خلاف انتظار پروازهای پیشین، انتظار دیدار روز بعد را می کشد در آن گوشه خاک. انتظار تعجیل پرواز را. و بی شک تصور در بر کشیدنت، حتی اگر تصوری بیش نباشد و تصوری بیش نماند، هر پای پرواز را خواستنی تر می سازد. و دقایق سرک کشیدن را در کارت، به بهانه ممیزی، پرپیمانه تر. پس، صبح، به امید دیدار. به امید دیدارت.

مضحک

ما ملت باغیرتی هستیم:
تابستان هر سال برای کشتگان کوی دانشگاه سینه جر می دهیم،
پاییز هر سال برای کشتگان قتل های زنجیره ای خود را شقه شقه می کنیم،
و نوروز هر سال یکی از فیلم های آقای ده نمکی را به فروش میلیاردی می رسانیم.
ما واقعاْ باغیرتیم.

فعلاَ

خنده دار نیست؟ یکدیگر را دوست داریم، اما چهل سال از هم جوان تریم. چهل سال خورشیدی. چهل سال قمری. چهل سال نوری. چهل سال تاریکی. ولی من تو را بیشتر دوست می دارم. و تو چهل سال بعد که به سن من برسی، معنی جوان تر بودن را خواهی دانست. و با این عشق جوانی ها خواهی کرد. و باید جوان تر شوی تا شاید اندازه ای که تو مرا دوست داری، دوست ترت بدارم. و جوان، تا چهل سال دیگر که من بالغ شده باشم.