کوتاهِ خانگی (نُه زندگی+سفرنامه)
چمدانت را نبند، آن کوله بار خاطره ها را. هنوز پیراهن ها برای پر کردن جا مانده. چمدانت را نبند، آن کوله بار سنگین را، که ما هنوز برای رفتن - من از تو و تو از من - زودیم. ما هنوز برای حفظ کردن، غزل ها نخوانده ایم. هنوز برای نقاشیِ دیوار، رنگ ها نساخته ایم. ببین، هنوز هم پنجره خواهش هم نشینی را فریاد می کشد؛ باش تا مشتی برنج هم ارزانی گنجشک ها کنیم. می رویم. می رویم. ولی تأمل کن کمی. کمی تأمل کن. بمانیم تا گیلاس حیاط باز هم شکوفه کند، باز هم گیلاسی بزنیم، باز هم مستِ گیلاسِ آخر از هوش برویم.
چمدانت را نبند. آن همه سنگینی، از کمر می اندازدت. دست کم باش تا وسیله ای شاید از راه برسد. راه هم تاریک است. باش. شاید مهتاب بیاید. ببین، هنوز هم برای به کوچه زدن زود است. هنوز هم نمه گرمایی در اجاق می سوزد.
چمدانت را نبند. آن همه خاطره را، دست کم بار نزن. باش تا تقسیم کنیم. باش تا من هم سهمم را بردارم؛ آن یکی مال من است. باش تا من هم چمدانی بخرم. صبح که شد، با هم به منوچهری می رویم تا من هم چمدانی بخرم. باش تا صبح شود.
به خرگوشه می گن، چه جوری این همه هویج می خوری. می گه هویجوری!