درودی تازه
یک سال و پنج ماه از آخرین نوشتنم می گذرد. و هفت ماه از کوچ کردنم به این سر این گردوی بزرگ گاه پرمغز و گاه پوچ (که اگر با شواهد اثبات نشده بود، می گفتم دنیا تخت است و این جا، آخر دنیا).
نوروز 1390 در دبی به کار گذشت. دو ماه در دبی بودم و محدودیت دسترسی به سایت ها در آن جا کمتر از ایران بود. از طریق فیسبوک دوستی، معلم کلاس اول دبستانم را، پس از سی سال که در پیش بودم، پیدا کردم. و این شد که عقیدۀ «ارتباط باید واقعی باشد، نه مجازی» را کنار گذاشتم و به خانوادۀ بزرگ فیسبوکی ها پیوستم. آن جا نوشتم و خوانده شدم. وبلاگ برایم کم رنگ شد - هم خواندنش، هم نوشتنش. اما در این میان چیزی در نوشتن هایم کم می آمد. چیزی که باعث می شد از نوشتن، به اندازۀ گذشته، راضی نباشم. و امروز پس از هفته ها، به پاسخ دست یافتم. در فیسبوک می نویسم که بخوانند، اما این جا می نویسم که نوشته باشم. و اولی، چون میان دوست و آشناست، با خودسانسوری هایی خودآگاه یا ناخودآگاه پیوند می خورد. پس تصمیم گرفتم که بازگردم و دوباره از سرخط بنویسم.
دوباره از سر خط بنویسم. بنویسم و بنویسم و بنویسم تا از من و کیبورد و این بلاگ آباد، یکی تمام شود.
به خرگوشه می گن، چه جوری این همه هویج می خوری. می گه هویجوری!