تبليغاتX
آنچه می گذرد - من نوشتم بارون

نمی دانم اشتباه از من بود یا شب. ته مانده خاطره نگاهت، شب چشمانم را پر کرده بود. نمی دانم سپیدِ صفحه نورانی بود، یا مدادِ سبز، نه به اندازه طولانی. مست بودم و صفحه سپید را به رنگ ذوق دیدارت پر از نور می پنداشتم. نمی دانم چه شد. در خود نبودم. در تو بودم و جاده را برای با تو بودن به تمامی سبز کشیدم. برای با تو بودن و با تو رفتن؛ آن قدر سبز که تا ته دفتر، سبزی همراهمان باشد. کنار جاده هم پر از سبزه و درخت. تابستان اگر می شد، خب باید سایه گاهی می گذاشتم برایت. (برای من که دستانت پر حجم ترینِ سایه ها بود و بس بود.) شاید نور چشمانم را می زد یا شب برای پرت کردن حواس چشمانم کافی بود. هرچه بود، لحظه ای بود. لحظه ای تنها که دیدم من مانده ام و جاده نیمه تمام و مداد سبزی به آخر رسیده. زیبا بود جاده. سبز و پر سایه، اما نه به اندازه طولانی. نه به اندازه برای با هم بودن.
حالا منم و یک جعبه مداد رنگی بدون رنگ سبز؛ نیمی از صفحه هم مانده سپید. نیمی از من هم سیاه.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:26 توسط مانی |