نگاه می کنم. مسئول فروش به خود می گیرد. به خود می گیرد و پشت چشمی نازک می کند. آن چنان که گوشه نگاهم به عشوه اش گیر می کند. فقط گیر می کند. حتی کمی هم مسیر نگاهم را بر نمی گرداند. لبخندی به خیال خود آرام، تحویل خیالش می دهد. از کُنجی که نگاه رانده ام، خنده اش پیداست و من می بینم. مقنعه صاف می کند. تکانی هم می خورد که ته مانده نگاهم را هم به زور به طرف خود کشاند. نگاهم همچنان بر راه می ماند. سرخوش از درگیر کردن نگاهم به تلاشش آفرینی می گوید. و من همچنان نگاه می کنم مشتری را که بی هوا زیباست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:23 توسط مانی
|