بر راه ایستاده بود؛ تمام قد در برابر باد. امیدی در دستش پنهان کرده بود و طعم خوش بودن را بر زبان جاری می ساخت. نگاه تا ناکجا رانده بود، زن. ناکجا بر نگاهش ماسیده. زیر لب شاید ترانه ای می خواند. پشت سر اما، تا رو به رو ناکجا. لایه سیاه بیرونی، بی نشانش کرده بود در باد. تمام قد اما ایستاده بود زن بر باد. پیک رسید. جوان شد زن. نگاه از ناکجا برگرفت. لبخندی بر لب، هم جهت شد با باد. پیک بر جا ایستاد، بی لکه ای به جا مانده از پیراهنی، بی تکه کاغذی. پیک نگاه بر سیاهیِ پوشیده بر زن کرد، زن نگاه بر خالی دستان پیک. پیک راه از سر گرفت. زن شکست. تکه ها هم جهت با باد راه از سر گرفتند. این سو ترک، امیدی بر جامانده بود.