تبليغاتX
آنچه می گذرد
من که از هر هنرم یه انگشت می ریزه. یکیش هم اینه که برم سفر. آخه نیست سفر کم می رم، دیدم یه ذره فاصله رو هم زیاد کنم، بهتره. البته بحثی نیست که این هم بهتره، اون هم بهتره. پس تا شونزده فروردین نخواهم نوشت. می دونم که سختتونه و خیلی خلاء احساس خواهید کرد، اما به من هم حق بدین که گاهی برای خودم وقت بذارم. پس باهاتون خداحافظی می کنم و شما رو به سال نو می سپارم. سال نوتون مبارک و نوروز خوش.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:37 توسط مانی |

نگاه می کنم. مسئول فروش به خود می گیرد. به خود می گیرد و پشت چشمی نازک می کند. آن چنان که گوشه نگاهم به عشوه اش گیر می کند. فقط گیر می کند. حتی کمی هم مسیر نگاهم را بر نمی گرداند. لبخندی به خیال خود آرام، تحویل خیالش می دهد. از کُنجی که نگاه رانده ام، خنده اش پیداست و من می بینم. مقنعه صاف می کند. تکانی هم می خورد که ته مانده نگاهم را هم به زور به طرف خود کشاند. نگاهم همچنان بر راه می ماند. سرخوش از درگیر کردن نگاهم به تلاشش آفرینی می گوید. و من همچنان نگاه می کنم مشتری را که بی هوا زیباست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:23 توسط مانی |

بر راه ایستاده بود؛ تمام قد در برابر باد. امیدی در دستش پنهان کرده بود و طعم خوش بودن را بر زبان جاری می ساخت. نگاه تا ناکجا رانده بود، زن. ناکجا بر نگاهش ماسیده. زیر لب شاید ترانه ای می خواند. پشت سر اما، تا رو به رو ناکجا. لایه سیاه بیرونی، بی نشانش کرده بود در باد. تمام قد اما ایستاده بود زن بر باد. پیک رسید. جوان شد زن. نگاه از ناکجا برگرفت. لبخندی بر لب، هم جهت شد با باد. پیک بر جا ایستاد، بی لکه ای به جا مانده از پیراهنی، بی تکه کاغذی. پیک نگاه بر سیاهیِ پوشیده بر زن کرد، زن نگاه بر خالی دستان پیک. پیک راه از سر گرفت. زن شکست. تکه ها هم جهت با باد راه از سر گرفتند. این سو ترک، امیدی بر جامانده بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:26 توسط مانی |