تبليغاتX
آنچه می گذرد

دست بر خود می کشد مرد. هجاهای پیش تر خوانده را بازمی خواند. بازمی خواند و دست بر هجاهای تصویر روی دیوار می کشد. هنوز از بر است تک تکشان را. دست بر خود می کشد و یاد می آورد بی شرمی را در شرجی حمام کوچک. دست بر خود می کشد و بر تصویر روی دیوار؛ سایه روی دیوار. و سایه کنده می شود از دیوار. سایه بعد سوم به خود می گیرد و مرد دست می کشد بر حجم خوب قدیمی. و شرجی، تمام قد، فخر بر پاکی می فروشد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:31 توسط مانی |

مي گويند مستي و راستي. من مي گويم، راستي، مستي مي آورد؛ انگار که مستي. و مستانگي، از آن سان که تو پيشه مي کني، راستي مي زايد. راستي، مستي باز مي زايد و مستي يعني از کف رفتن. به قول شاعر، سر رفتن؛ رفتن تا ابتداي بلوغ و بازنگشتن، تا آن زمان که سبک شوم. و سبک شدن، يعني دلِ خوش سپردن به رفع مسئوليتِ زاييدن و زياده شدن و ادامه يافتن، که اين شايد همان نجات نسلم باشد. سبک مي شوم، از مستانه بودنت، مستانه خنديدنت، مستانه آغازيدنت، مستانه بازآغازيدنت.
من مستم و راستي را زير دستانم حس مي کنم. من مستم و راستي را تمناي شکفتن منتج شده است. من مستم و تمنايم، داغي پوست تو را فرياد مي زند. من مستم. من مستم. من مستم. من مستم و راستی که راستی خوش حجمی است زیر دستانم و خوش تر حجمی زیر دستانِ تو. من مستم و انگشتانم زیر و زبر این راستی را تجربه می کند، آن زمان که شکل دستانت جای جسم دستانم را می گیرد. و راستی شکل تو دارد شاید، آن زمان که، هر زمان که با مستانگی ها در هم می آمیزد.
من مستم. من مستم. من مستم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:57 توسط مانی |

جمعه هفته پیش، از بزرگراه نیایش به سمت غرب می راندم که بر دیوار این بزرگراه نقاشی بزرگی توجهم را جلب کرد. تمثال فردوسی به همراه پرچم و یک کوه. کوهی که احتمالاً قرار بوده یادآور قله دماوند باشد. این اتفاق به شخصه در دید من نیفتاد. حتماً می پرسید چرا. خب دلیل آن دست کم برای خودم عیان است و پر واضح که نه من، که هر دماوند دیده ای تنها با دیدن تصویر دماوند به یاد دماوند می افتد و الزامی نیست که با دیدن کوه فوجی یاما به یاد دماوند بیفتد! آری. کسی طرحی داده است که به جای کوه دماوند، کوه فوجی یاما را در آن گنجانده. کسی هم آن را تأیید کرده است. کسانی هم آن را اجرا کرده اند. و عجبا که هیچ یک شک نکرده اند که چرا شیب این دماوند زیاد است یا اینکه قله مبارک را چرا گردن زده اند.
قطعاً احتمال اتفاقی از این دست کم نیست. به همین دلیل نیز بر کارهای این چنینی نظارت می گمارند.  ولی در شهر ما، این بار اولی نیست که چنین اتفاق مضحکی می افتد. نظیر این اتفاق در ورودی فرودگاه جدید تهران هم افتاده بود که بعداً کل صورت مسئله را پاک کردند و تابلو را از بیخ کندند!
به هر شکل، امیدوارم زودتر به داد آن تصویر برسند که اگر فردوسی قرار است در آن باشد، تصویر دماوند را رسم کنند یا اینکه اگر قرار است کوه فوجی یاما در آن تصویر بماند، تمثال توشیرو میفونه را بر آن بنگارند که دست کم عذاب اضافه تر از دود میدان فردوسی را به فردوسی ندهند!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:25 توسط مانی |

براي نيکو
و طرح بوراني فراموشي اش

باد را مي شنوم،
اما شعرـــ

باد را مي شنوم،
شام را مي بينم،
و در آويختني را با ماه.
اما شعر، تنها خطي بر برگي.

ماه مي آيد همه شب.
صافِ صاف است هوا اين شب ها،
اما شعر،
خانه هايش ابري است.

روي ديوار شعاري پرِ شور.
بر زمين خط تصادف.
روي دستانم، اما،
همه تکرار مکررها.
و در اين سرما سنگي
که شکانَد يخِ حوض
تا بشويم تکرار،
تا بشوييم مکررها را.

اما شعر،
خانه هايش کاش سنگی بود.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:41 توسط مانی |

امشب از تو مي نويسم. نه دلتنگي را بهانه اي مي سازم، نه عشق را. از تو مي نويسم بي هيچ بهانه اي جز شهوت، جز تمناي حضورت در اتاقم. امشب تو را مجسم مي کنم بي هيچ وامي؛ بي هيچ تشبيه و استعاره اي. قدت را تنها به بلندي خودت مي شمارم. نه آزادگي سرو و نه بلندي سپيدار و تا بلنداي تنها تنت بالا مي روم. رُخت را نه به ماه شام چهارده نه حتي هلالي در انتهاي چشم به تصوير مي کشم. از رُخت، تنها رنگ زيبايش را در نور آباژور زرد اتاقم تجسم مي کنم. لبخندت، شکوفه هاي بادام و گيلاس را به ياد نمي آورد. لبخندت، امشب معناي رضايت خواهد داشت. و دستانت؛ دستانت به هيچ ساقه گلي نمي ماند که به گلبرگ هاي سرخ بينجامد. تنها دستان توست و ناخن هاي کشيده ات که نگاهشان کردن، گرماي تنم را افزايش داده است. در ميان تنت، کمي بالاتر از ميانگاه، بالا و پايين آمدن سينه هايت، نه موجي است در دريا نه زورقي بر موج. نفس نفسِ التهابِ يکي شدن است و بس. گام که برمي داري، اين سو که مي آيي، تنها تمناي دست کشيدنت را در من مي افزايي و نه جز آن، به خراميدن کبک و هيچ تنابنده اي مي ماني. و من بي هيچ شرمي از حضور خوشت، ته مانده عرق را در استکانم سر مي کشم تا به شهواني ترينِ سوگندهاي انسان بودن، به ميانت کشم. و نزدیک می آیم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:23 توسط مانی |