تبليغاتX
آنچه می گذرد

گم و گور، بر جا مانده از هر نام، اسف کشان از بي نامي خويش، در کار عوض کردن نامم. تعويض اين خود و به آغوشِ هر خاطره ي تجربه ي ناکرده افتان. خطي بر نامم مي کشم که ياراي کشيدنش را ديگر ندارم.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
سايه اي بر بودنم مي اندازم که توانايي ام بر تازه ماندن نمانده. سرکش از ديداري تازه و مرددِ از نو دل بستن، به رخت گمنامي تن مي افکنم.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
کاش بازاري بود نام را و ننگ را. همه يک جا به بهاي بي اسمي مي فروختم. همه دل ها را و همه دل بستن ها را. تا شايد پاسخِ از نو دل بستن را پيشاپيش از بر بودم.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
ديگر نه شراب و شاهد، نه شاخه نبات و باد صبا. نه شعر و ترانه، نه غزل و قصيده. همه کوچکي کافي است براي به سر بردن اين راه. ديگر نه راه و بي راهي، نه آب و سرابي. تنها، بودن. مجسم بودن. تنها، تنفس يعني زندگي. که نه حتي انتخاب. بر گور خويش ايستادن و نه گريستن، نه خنديدن. رفيق هر گرگ و ميش بودن. و با هر باد سر خم کردن. نه ديدن، نه شنيدن، نه بودن.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
نديدن؟ ناشنيدن؟ نابودن؟ اين همه را نيز ياراي تحمل نيست. هست؟ تحملِ نبودن؟ حاشا که تحملِ اين نيز نيست.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
پس دوباره دور مي زنم و باز مي گردم؟ پس دوباره دور زدن، بازگشتن. و دوباره هاي قديم را تازه کردن.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
پس ديداري تازه. حضوری تازه. پس دوباره دست کشيدن بر سطحي تازه و سررفتن از هر بلندای تازه. پس باز تحملِ همه بودن ها. و هجی کردن نامی تازه. پس دوباره غرقه ی مي گشتن با شاهد و نبات. پس دوباره بي خود گشتن از هر خود. پس دوباره بي نامي پيشه کردن. پس دوباره سايه پيشه کردن.
تا نهايت،
باز،
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.
پس دوباره از نو.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:0 توسط مانی |

دوست داشتيم يکديگر را. من تو را و تو من را. دوست داشتيم و شب ها را با اشتياق خيال هم به امان صبح مي رسانديم. دوست داشتيم يکديگر را آن زمان که با شتاب سراغ حجله هاي پر از هوس را مي گرفتيم. دوست داشتيم و بي شرم عرياني يکديگر را تماشا مي کرديم. نگران رهگذران که چشم غره اي بروند يا نه، من بودم و تو و يک وجب عرياني بر يک وجب صندلي ماشين. من بودم و تو؛ ما و دهان ها واژه شهوت زده، چشم ها نگاه شهوت بار و آه ها ارضاء. و پسِ آن پک ها به سيگار قرمز من و سيگار ايراني تو. و رانديم و رانديم. اما هيچ يک از آستانه درون تر نرفتيم. هيچ يک را ياراي درون رفتن نبود؛ مرا گمان زمان داشتن و تو را گمان حوصله داشتن. مرا دلخوشي همراهي و تو را بد گماني همراهي. و چقدر همه آن روزها يکديگر را دوست داشتيم.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:0 توسط مانی |

خستگي. صعود يا فرود؟ بر يا از کدامين باند از کدامين فرودگاهِ کدامين شهر؟ صداي سفر. آغاز يا پايان؟ خون مردگي بر تمامي رگ‌ها. سياهِ روز يا سپيدِ شب؟ ابر يا گرگ و ميش؟ روز يا چراغان ِکدامين جشن؟ رينگ مبارزه با تمام سفرهاي پر بازگشت. سنگر بي شکستِ تمامِ سفرهاي پر بازگشت. تنهايي. حريف مزمنِ قدر. سيلابي اکسيژن از پناهِ خميازه. چمباتمه بر صندلي خشک عمومي. قناعت به اندازه همين يک گوشه استراحت. پرواز شماره 8600 آسمان به مقصد عسلويه با تأخير در ساعت بيست و دو و سي دقيقه انجام خواهد شد. مقصد، تهران يا عسلويه، تأخير، من يا پرواز؟ فردا يا امشب؟ تيرگي نگاه. سرگيجه. عقِ خستگي چند ساله. هراس رفتن. چندش بازگشتن. اشراق تکرار موسيقي. تکرار رفتن. تکرار بازگشتن. همهمه. خبر. نگراني. پناه به مستراح. تکرار شاشيدن بر سطحي سفت. آبي بر صورت. آب يا فاضلاب؟ هزينه اياب و ذهاب؟ هزينه خوراک اجباري؟ دستمزد؟ تن فروشي يا روح فروشي؟ تيغ بي رنگ زمان بر رگ. خون بي رنگ يخ زده. گريه هاي بي اشک. اشک‌هاي بي فرياد. سرِ سنگين. بالِ سنگين. سقوط. کابوس. کابوس رفتن. کابوس بازگشتن. کابوس انتظار. انتظار از سر خط. انتظار تا ته خط.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:12 توسط مانی |