- یک دست جام باده و یک دست...
– بی خیال،
دستم برای ج... زدن حتی نمی شود بلند.
گفت یافت می نشود، باور نکردیمش. گفتیم به جا نگشته. گفتیم چرا با چراغ، می مانیم روز بیاید. روز هم که همه سرگرم سایه خویشتن. و ماندیم و ماندیم و نگشتیم.
لنگمان کردند. شیخمان را آن یکی برد و عارفمان را این یکی. کتابمان را آن دیگری برد و کبابمان را این دیگری خورد. ولی ما باز هم سرخوشانه خواندیم. «حبیب که خواب بود، شاید طبیب بیدار باشد. این هم نشد، خدا بزرگ است و قافیه فراوان.»
سکندری خوردیم و خندیدیم. خدا پدر مخترع اس ام اس را بیامرزد. والا تا به حال حتمی چاره ای کرده بودیم بی چراغی را، تاریکی را.
«این بار که پدر چراغ قوه ای خرید، می گردیم.» غافل که پدر در پی بالیدن به شمعش، چلچراغ ها شکست. و خود خوانده بود که شمع شبانه ای بیش نیست. و به پُفی پشم و پیلی ریزاند. «حالا بگردیم پی پشم و پیلیِ پدرکه پشم و پیلیِ آباء و اجدادی است: آبروی نسل ها گشتن، افتخار نسل ها نیافتن.»
اگر این بار آمد گرد شهر، ما هم با او می گردیم. ولی گرد شهر نک بسی است و شد آمد سنگین. گرد میدانِ خیابانمان می گردیم، این بار که آمد. - اگر نیامد؟ - شیخ... شیخ... هم قافیه اش چیست؟ شیخ... شیخ... ای بابا. هم قافیه ندارد؟ «ندارد.» خب، ندارد. حالا شاید هم آمد. شاید هم آمد.
- حبیبم!
- خوابه.
- طبیبم!
- خوابه.
- نجیبم!
- کارد دو دم! همه شون خوابن. بیب بیب هم نکن.
- خبرشان! ما هم می رویم. آمد، خبرمان کن.
برای جنگلی شدن،
نه توسکا و بلوط
نه زبان گنجشکی
نه حتی برگ خشک چناری
که تنها شاخی از لبخندت
برای دریایی شدن،
نه پنهان حیاتی در ماوراء
نه گوش ماهی و مرجان
نه کف آلوده موجی
که تنها نسیمی وزان از حضورت
برای صحرایی شدن،
نه سرخی شقایقی
نه حتی زردی علف های خودرو
که تنها ریشه های دوست داشتنت
برای بیابانی شدن اما،
شاخه های برهنه خنده هایت
گرمای سوزان نبودنت
و ساقه های خشک مهرت
امروز هم تو ميدون تجريش ديدمت. ديگه به عدد نمياد حضورت بس که زياده. حضور هيچ تو همه لحظهها!
چند روز پيش که تو ميدون محسني ديدمت، اون قدر از دستت پر شدم که تصميم گرفتم اونچه رو بايد، برات بنويسم. اما خشمم که فروکشيد، ديدم اونچه تو لايق شنيدنشي، من لايق نوشتنش نيستم. پس فقط حسرتم رو برات مينويسم. حسرتي که از يک حضور ميکشم (ميکشيم).
بايد آزاد و آزادي دوست باشي که بدوني هيجان قدم زدن تو ميدونهاي بزرگ و کوچيک، وقتی که به خودت رسيده ي و اون چيزي رو پوشيدهي که ميخواي، يعني چي. بايد زيبا و زيبايي دوست باشي که بدوني چه شوقي داره، وقتي باد تو موهات ميپيچه و لباست رو ميچسبونه به تنت. بايد زندگي رو بشناسي که بدوني دستت وقتي تو دست دلداره، مساحت دنيا رو داره همون ميدون تجريش. بايد بويي از بودن برده باشي که بدوني نگاه کردن به زيبايي ميتونه دل خوش کن باشه، نه کينه زا و عقده آور.
ولي تو هيچ کدوم از اينها نيستي. تو هيچ بويي از زيبايي و آزادي نبردهي. تو هيچ طعم خوشي از لحظههات نچشيدهي. نمي خوام اسم دشمن روت بذارم که فکر کني مهمي. شايد اگه بخوام بيشترين وزن رو بهت بدم، اسمت رو بذارم داروغه. داروغه کثيفي که اسمش ديگه حتي ارزش آوردن تو غزل رو نداره. در هر صورت تو يه مزدوري که دشمن فقط اجيرت کرده و کوچيک ترين اعتمادي بهت نمي کنه. مزدوري که همه مي دونن نه وفاي سگ رو داره، نه حتي بي حيايي گربه. ميبيني که چقدر از دستت شاکي ام؟ ميبيني؟ ولي افسوس که نه ميتونم، نه حتي شايد بخوام ازت شکايتي کنم؛ مگه آدم ميتونه از هيچ شکايتي کنه؟ جخد تو و همپالکيهات هيچي هستين که به زور خودتون رو وارد لحظههاي همه ما کردهين.
برات افسوس ميخورم. براي تو که نميتوني بفهمي. نميتوني ببيني. نميتوني حتي بخواي! برات متأسفم. کاش ميفهميدي که وقتي به خودت ميرسي و با ناز و عشوه تو خيابون دل همه رو ميبري، يعني چي. ميدونستي، وقتي تو اوج جووني، زيباتر از هر رنگ، حضورت رو به رخ هر نسيم ميکشي، تا کجا لذت ميبري. و اين تا کجا لذت بردن، براي تو بايد تا کجا سوختن باشه، نه؟ و فرق ما با هم اينه.
آره؛ وقتي مياي طرف من، دلم ميخواد کاش اونجوري رفتار کرده بودم که تو ميخواي. ولي نه از ترس تو، که از ترس خراب شدن لحظههايي که براش برنامه ريختهم. ولي خب، تا اونجايي که تو بياي بالا و سعي کني زندگي رو از ريه نفس بکشي، راه زياده و چوب دست تو. پس بپا که چوبت اگه سخت بودن يادش بره ...