تبليغاتX
آنچه می گذرد

تاریک شده است. از غروب هم گذشته. چراغ را روشن می کنم. پرده را می کشم که تاریکی درون اتاق نیاید. بیرون سرد است. سرمای خزان زده. سوزی دارد این سرما. تختم را که ساعت هاست نامرتب روی دست اتاق مانده، نگاهی می کنم؛ همدم خوبی است. وقت و بی وقت این همه وزن را تحمل می کند، به رویش هم نمی آورد. انگار نه انگار که تخت است، نه جالباسی و کتابخانه. انگار نه انگار که تخت است، نه مسافرخانه شب های سرکشی.

بی خیال رو برمی گردانم. به صفحه روشن کامپیوتر نگاه می کنم. چند چراغ روشن، باقی خاموش. چراغ های رابطه تاریکند. پس بی خیال چراغ های روشن. آن طرف تر، مهشید و امیر منتظرند که یک خودکار قرمز بردارم و غلط هایشان را بگیرم. بلکم قلت ها رو بگیرم که دختره سر اقل بیاد. یک مشت اطلاعات آن طرف تر روی میز، یک مشت هم زیر تخت. بیچاره اتاقم؛ هنوز از کمای مهمانی بیرون نیامده. آن همه جنس مونث جلوی آینه آمدند و رفتند. هنوز آینه بوی شهوت می دهد. یقین کرده ام که مذکر است. بوی موسیقی هم اتاق را برداشته است. پنجره را که باز کنم، هنوز بوی نای اذان می آید. کاش اعتقاد داشتم؟ نه. همین بهتر است. همین من و اتاق و موسیقی و رابطه های تاریک.

شعر اما در اتاقم پر است. صامت و صدادار. اکسیژنِ شعر اتاقم را برداشته. همیشه برداشته. و این برداشتن، سبک شدن، پرواز کردن، همین یک کنج را، قاره ای تر از هرجای این دنیا کرده است. ولی من هنوز هوس سفر دارم. به هر کجا. سفری بی تشویش برگشتن، بی هول جا ماندن...

... و شعر می خوانم. با مهمانم که همه فضای اتاق را گرفته، شعر می خوانم. سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:30 توسط مانی |

به اين ترانه گوش کنين: http://www.4shared.com/file/66179239/a144c1fe/Bia_Berim_Dasht.html

 

«- بيا بريم دشت. - کدوم دشت؟
- همون دشتي که خرگوش
نام داره
بچّه صياد به پايش دام داره
بچه، صيدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
خواب خرگوش به خواب يار
مي ماند

- بيا بريم کوه. - کدوم کوه؟
همون کوهي که آهو
نام داره
بچه صياد به پايش دام داره
بچه، صيدم را مگير
خرگوش دشتم را مگير
آهوي کوهم را مگير
خال آهو به خال يار
مي ماند بله

- بيا بريم باغ. - کدوم باغ
همون باغي که قمري
نام داره
بچه صياد به پايش دام داره
بچه، صيدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
آهوي کوهم را مزن
قمري باغم را مزن
چرخ قمري به چرخ يار
مي ماند

- بيا بريم چاه. - کدوم چاه؟
همون چاهي که کفتر
نام داره
بچه صياد به پايش دام داره
بچه، صيدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
آهوي کوهم را مزن
قمري باغم را مزن
کفتر چاهم را مزن
طوق کفتر به طوق يار مي ماند

- بيا بريم کوه. - کدوم کوه؟
همون کوهي که عقاب
نام داره
بچه صياد به پايش دام داره
بچه، صيدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
آهوي کوهم را مزن
قمري باغم را مزن
کفتر چاهم را مزن

عقاب کوهم را مزن

چنگ عقاب به چنگ يار مي ماند

 

ترانه بسيار زيباييه. چندتا اجراي ديگه هم داشته که باعث شده اکثراً پيشتر شنيده باشنش.

يه نکته بامزه تو اين ترانه هست: مشخصه که مثل تمام دلداده هاي دور و نزديک شهرهاي کشور سنتي ما، دلداده اي که اين ترانه رو سروده هم در عشق کامل به سر مي برده و البته دغدغه اي به جز سلامتي دلدار نداره. و اما ... دقت کنين که ترانه سرا دلدارو چه جوري تشريح کرده؛ ديده ين که واژه هايي رو براتون پررنگ کرده م. قوه تجسمتون رو به کار بندازين و تصور کنين. چي رو؟ خب معلومه ديگه. خصوصيات اين دلبر نازنين رو!

خانم مورد نظر اين ترانه:

- مثل خرگوش مي خوابه. (آخي! نازي! خوابش بي وقته.)

- پوستش عين پوست آهو خال خاليه!!! (اي جان. چه خانومي! چه پوستي! فکر کنين مشغول ناز کردن اين پوستين! آيکون بالا آوردن نداريم ؟!!!)

- عين قمري مي چرخه!!! (فکر کن دلبرت مث قمري بچرخه! حالا اگه کام دل مي خواي، خانوم رو گير بنداز. اگه تونستي! مگه دام پهن کني و دون بپاشي! هي بگين چرا ما پسرا اين قده کلکيم. قمري رو جور ديگه مي شه به چنگ انداخت؟!!)

- گردنش مث گردن کفتر طوق داره!!! (حالا اين يکي رو مي شه به گردن بند نسبت داد. اما گردن بندي که طرف رو شبيه کفتر مي کنه. به قول معروف، فک کن!!!)

- چنگالش مث چنگال عقابه. (اوخ اوخ اوخ. از تصورش هم فرياد از نهادم بر مياد؛ خانم چنگ مي ندازه به هر جاييت!!! مثلاً وقتي که بعله، خب معمولاً خانم ها دستشون به يه جاي آقاهاست، مثلاً مي کشن پشت آقاهه! اووووووووووي! نکن سر جدت!)

بابا، اين ها تک تک خوبه! همه اين ها رو ترکيب کنين: شما عاشق آدميزادي شده ين، که ترکيب تمام تعاريف بالاست. حالا اگه مثلاً فقط پوستش بود، يا چنگش، آدم تکليفش تا يه حدي روشن بود. اما الان چي؟؟؟ فک کن آسمون و زمين هم آستين بالا بزنن و وصال رو امکان پذير کنن. طرف يه عمر زنته!!! اوی اوی اوی!

تازه، مي دونين چيه؟ شانس آورده ین که اين آهنگ خراسانيه و تو خراسان خرس و زرافه و پلنگ و نهنگ نيست. والا، واويلا!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:40 توسط مانی |

- تنهايي را صرف مي کنند؟

- نه. تنهايي فعل نيست؛ صرف نمي شود.

- ولي تنهايي ما را امروز مي شود صرف کرد.

- پس تنهايي نيست. اگر قابل صرف کردن است، فعل است.

- راستي، تنهايي فعل نيست؟

- نه. اسم است.

- اشتباه نمي کني؟ ما امروز تنهايي سر مي کنيم. تنهايي ناهار مي خوريم. تنهايي مي رويم خريد. تنهايي مهماني مي گيريم. تنهايي مي خنديم. تنهايي غصه مي خوريم. تنهايي عرق مي خوريم. تنهایی مست می کنیم. مگر همه این ها فعل نیست؟

- در اين جمله ها، «تنهايي» قيد است.

- ولي تو گفتي اسم است.

- اينجا قيد است.

- من هم که همين را مي گويم. اين قيد ماست. قيد و بند امروزي همه افعال ما.

- ببين ـــــ

- من ديده ام. نه فقط ديده ام، که کشيده ام.

- به هر حال و در هر مقام، تنهايي قابليت صرف کردن را ندارد.

- کاش قابليت تجربه شدن را هم نداشت.

- حالا! منظور؟

- منظور؟ نه. منظوري نيست.

- کم آمد و رفت داري؟

- نه.

- کم بگو و بخند داري؟

- نه. به حقيقت که نه. من شايد... آهان... يادم آمد. يکي پيشترها چراغش را در آمد رفتن همسايه افروخت. ما امروز اما -يک روز در ميان، فرد يا زوج، بستگي دارد- چراغمان را، مي دانيد، در آمد رفتن خودمان که پيشترها همسايه مان بود، مي افروزيم. سالي دو بار، سه بار بیشتر نمی شود.
ببينم، گفتي تنهايي در زمان حال هم قابل صرف کردن نيست؟ اما من که صرفش کرده ام چه؟ ها؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:9 توسط مانی |