ازم مي پرسه: «چي مي خواي برات بيارم؟»
مي خندم و ياد قصه طوطي و بازرگان مي افتم!
با کلمات بالا يک جمله بسازيد.
از ديروز اعلام کردهاند، فرم قبر مجاني ميدهند. پر کنيد تا در قرعه کشي قبر مجاني برنده شويد. نميتوانم بروم بيرون. همه جا تبليغ قبر مجاني کردهاند. بيلبوردهاي سياه سرد، کلمههاي سفيد يخ بسته روي کاغذهاي سياه. يک جا که جايزه هم ميدادند براي ثبت نام: سه ماه برق مجاني. و مردم براي ثبت نام صف بستهاند. در صف از هم جلو ميزنند و سر نوبت با هم درگير ميشوند. نوبتشان هم که ميشود، دعا و نذر ميکنند.
***
من سردم است. سردم است و اين سرما را پس تکه تکه پوستم حس ميکنم. سردم است و از بوي گند اين سرما عقم ميگيرد. از بوي گند نفسهاي آدمکهاي خيمه شب بازي عقم ميگيرد. از نمايش نامههاي نا گرفته هزار بار نوشته نفرت دارم. از نخهاي متحرک بيزارم. از نورافکنها و روشني اين صحنه بيزارم. از انتظار تشويق پايان نمايش سرم درد ميگيرد. از خندهها و تقاضاهاي تکرار تماشاچيها گريزانم. من سردم است و از اين سرما بيزارم؛ از اين سرما ميترسم. ميترسم تمام سردي تکانهاي سر و دستم از همان نخها باشد. ميترسم نمايش نامه نويس بيپير پايان اين نمايش را تلخ نوشته باشد. ميترسم آخر نمايش که رسيد، براي گرم کردن، تمام صحنه را آتش بزنند. ميترسم از تمام مکالمههاي نمايش، از آنتراکتهاي ميان پرده و از تيرَک به تيرَکِ سيرک. من از بودن بر اين صحنه وحشتم گرفته! من سردم است و ميترسم.