تبليغاتX
آنچه می گذرد

چه چيزت به جا مانده پسر؟ يک عکس؟ يک آي دي؟ دو عکس؟ دو آي دي؟ پس خودت چه ميشوي؟ پس بدن دراز کردهاي تنها به هواي نماياندن يک عکس يا نهايتاً دو عکس از مثلاً دستات؟ آن روزها که از اين قرتي بازيها نبود. يک همسايه بغلي بود، يک دختر عمو. دختر عمو که بخت ناخواندهات بود، همسايه بغلي هم که زودتر عاشقش شده بودي. ميماند که مثل آدم گردن بنهي يا مثل بلا نسبت گوساله گردنات بگذارند. اين مقولههاي چت و وب کم و نامه نگاري نبود به خودم، آن هم الکترونيکاش! اينها ديگر از کدام قبرستان سبز شد، خودم هم نميدانم. آمديم بعد از اين همه سال، خير سرمان استراحت کنيم، گند زديد به آفريده و نيافريدهمان. هويت ايجاد کرديد، جامعه بنا کرديد، ارتباط درست کرديد؛ اي به کرده و نکردهتان. مثلاً خودم عقلم نميرسيد که با سوادتان بيافرينم؟ خودم نميتوانستم فناوري ساز به دنياتان ببرم؟ اي لعنت به آن درختي که باعث و باني دوريتان شد از دم دستم.

همين الان، مثل بچه آدم – اي کله هم آدمتان، هم حوايتان- ميروي ساين اين ميکني، عکسات را بر ميداري، مشخصاتات را پاک ميکني و قبل از بيرون آمدن ميخواهي که آي ديات را گور به گور کنند! به خودم، کردي، کردي. نکردي، هرچه نابدتر است در جهنم ميگذارم که بداني سر پيچي يعني چه! من که وقت ندارم مثل جبرئيل دم به ساعت اثاث بکشم به خواب و بيداري نکبت گرفته تو و امثال تو. به چه جرمي؟ که يک غلطي کردم، فرمول تازه طراحي کردم! اي لعنت خودم بر اول و آخرتان! اي کاش، اي کاش فقط لحظهاي بر ميگشتم به همان لحظه اول؛ به جاي اردنگي، ميدادم با سرب پاگيرتان کنند که اين همه وقت چپ و راست به اين همه رنگ و شکل در نميآمديد! افسوس و صد افسوس!

***

آخيش! برم تو سايت، ببينم چه خبره. دبليو دبليو دبليو...

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:49 توسط مانی |

آمدم. به قول مهوش، «اومدم از هند اومدم...» اما با بوئينگ 747 آمدم. از سرزمين همه اش آدم آمدم. سفر جالبي بود. پس از مدتها، آدميزادانه سفر غير کاري کردم. البته با اينکه انتظار امتحان بود، آخ که چه کيفي داد آزادانه سفر کردن.

کنار دوستان فقط ديدن و تجربه کردن و گفتن و خنديدن. گزارش از سفر بماند براي بعدها. اما نکته ها اين سفر داشت که چند موردش را ذکر مي کنيم.

اين آدمها که مورد تعجب خارجي ها هستند و بعضاً مورد خشمشان، دنياي منحصر به فردي دارند. دنيايي که قناعت خورشيد روزش است و آرزو – به گمانم – مهتاب شب اش. اين آدمها در استانداردهايي که براي ما پايين تعريف شده است، گذران مي کنند. فقير و غني با مقولاتي از قبيل زياده خواهي و البته در مواردي حتي رفاه اوليه بيگانه اند. آنها که بر زمين مي خوابند، بايد بر زمين بخوابند و آنها که در خانه، بايد در خانه. نمي دانم اين مدت کم کافي بوده – دروغ مي گويم؛ مي دانم نبوده – اما آنچه ديدم، مرا بر اين داشت، که اينها آدمهايي اند که هنوز مصرف زده نشده اند. بماند که هجوم کالا و به گمانم بستر نسازي، آنها را نيز به ورطه مصرف سوق دهد. آدمهاي بي خانمان از صبح که بيدار مي شوند با هم صحبت مي کنند که نمي دانم با اين همه سکون چه دارند که به هم بگويند. همچنين بي خشم و اعتراض به کار خود مشغول مي شوند و کسي توضيح بابت کاري از کسي نمي خواهد. يک کلام راحت اند. نمي توانم بگويم اين راحتي مثبت است يا منفي، اما بسياري از ما اينگونه زيستن را براي خودمان نمي طلبيم.

آنچه پر رنگ مي نمود، همساني آدمها بود با طبيعت. آدمها بسيار زياد جزئي از طبيعت بودند؛ بي خانماني که بر زمين مي خوابيد، از جنس همان زمين مي شد و آنکه در خانه، از جنس همان هوا و سنگ و چوب.

من به شخصه نمي توانم آنگونه زندگي کنم. تلاشي هم ندارم، اما حسرت يک چيز را مي خورم؛ در هند، تو همان که هستي، هستي. نه بايد خودت را رنگ کني، نه صورتک بپوشي، نه چيزي ديگر وانمود کني. اينها البته دريافت هاي يک گردشگر است. تا آنها که آنجا زندگي مي کنند و خود هندي ها چه بگويند. به هر شکل بخت با من يار بود و به همراه ميزباناني عزيز و فضايي صميمي يک قسمت ديگر زمين را هم ديدم. از ميزبانان گلم که حسابي چرخاندمشان، ممنونم و اميدوارم که همواره خوش باشند و از فيض حضور من برقرار!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:5 توسط مانی |