اولين روز در بمبئي بدين ترتيب گذشت که ما باران ديديم. در اولين ساعات، بمبئي اتاقي بود که بيرون آن همواره باران مي بارد. باران مي باريد. باران زياد مي باريد. باران هميشه در حال باريدن بود. باران هميشه تند مي باريد. باران همه اش مي باريد. باران تند تند مي باريد. باران شرشر مي باريد. باران خيلي مي باريد. باران فردا هم مي باريد. ديروز هم گويا باران مي باريد. باران پس کِي نمي باريد؛ باران در شب نمي باريد که ما رفتيم بيرون پي الواتي و الحق که خوشِ دنيا بر ما بگذشت. مي گوييد نه، نگاه کنيد هنر نمايي ما دوستان گل را:
http://in.youtube.com/watch?v=WYuu1fuYqh0
http://in.youtube.com/watch?v=Do2CB0CUCx8
مي بينيد؟ حالا بگوييد باران، ببخشيد، بمبئي بد جايي است! با ما که بهتر هم شد. تا اينجا جايتان خالي!
صبر مي کنم، تا تو را بياموزم. صبر مي کنم، تا چکه چکه هاي دستانم بلندي تو را بر زمين رسم کند. صبر مي کنم تا حضورم، خنک از نفس هاي گرم تو باشد بر زمين تب زده ام.
مي نويسم. دستت را هزاران بار مي نويسم. انگشتان بلندت را تا سرِ خط ادامه مي دهم. سرِ خط، انتهاي دستانت، بوي شعر مي دهد، بوي آشناي هم خوابي. ناز تن ترد تو، آميخته با تمناي هر رگ من، مي چکد هنوز از نوک انگشتانت.
ياد نگاه هاي اول را خط به خط مشق مي کنم: نگاه خريدارانه تو به صف نوشيدني هاي حلال و نگاه خريدارانه من به پستابلنداي از ابتدا تا انتهاي حضورت و به باور مي کشم، غوطه ور شدن عرياني ات را در پندارهاي حرامم.
صفحه هاي تازه، صفحه هاي نوشته، صفحه هاي خيس، صفحه هاي جوهر پخش شده، و جا پاي من بر صفحه ها.
باز هم مي نويسم. دستانم به بالا و پايين، طرح گودي هايت را مي کشد. رنگ به رنگ مي شود دستانم، رنگ به رنگ حضورت را که مي پردازم. باز هم جوهر و خيسي بر هم فرود مي آيند. تمام کاغذها و ذهنها رنگ خيس حضور اتفاقي ات را به خود مي گيرد.
باز هم مي نويسم، بي هراس از امتحان. هر بار واژه اي را اشتباه و کم، به اميد جريمه هاي پايان وقت. وقت اما کم نمي آيد؛ وقت اصلاً پايان نمي يابد. انتظارِ من براي انتخاب و انتظارِ تو براي انتخاب، گويي همان خيسي و جوهرند که در هم آميخته اند. حاشيه لخت صفحه هاي خاکستري اما، انگار پيش بيني عطش نوشتن را کرده اند. لخت و بي خط اند و من با هر گام طرح دنبال طرح مي کشم.
تو اما انگار تمامي نداري. حتي پس از باران ادامه مي يابي. شب هم که مي شود، آفتاب هم که در مي آيد، هنوز دورنماي تازه داري. و من نزديک تر مي خواهم. نزديک به اندازه چرخيدن در بازوانم به آهنگي شاد. نزديک به اندازه حس کردن سفتي دکمه هاي پيراهنت در ميان انگشتانم. و من نزديک تر مي شوم. و باران پسِ طرحت مي زند از اين ادراک. تو اما انگار تمامي نداري. انگار اصلاً تمامي نداري!