تبليغاتX
آنچه می گذرد

انگار اين مدت دوري خيلي موثر نبوده.

از امروز و امشب دو تا چهره دورتر و دو تا ياد نزديک تر. دو تا خنده خاموش تر و دو تا دوستي پر رنگ تر. دو تا تکيه تردتر و دو تا غصه دم دست تر!

انگار نبودنهاي پيش، چون مهر موقت خورده بود، قابل تحمل تر بود. انگار لحظه هامونو بلندتر نمي خنديديم که شايد سکوت خالي صداتون کمتر به به گوشمون برسه. انگار خنده هامون زنگين تر بود.

حالا هجي کردن اين خلوت و قافيه دادن به سکوت مي شه ادبيات پارتي ها و مسافرت ها، جمع ها و تفريق هامون. حالا جبران نبودن خنده هاي شما با بلندتر خنديدن هاي ما مي شه زور کش کردن خاطره هاي شما به دنياي مجسم ما.

مي بيني؟ حالا ديگه جدي تر با انگشتاي دو تا دست شمرده مي شيم و کم مي آيم. حالا ديگه اجبار کم بودن، کم نياوردنو با خودش بهمون ديکته مي کنه. حالا ديگه ... نه، حالا ديگه حالا نه؛ بعداَ، بعدها، بعدترها! يه قصه مي سازيم بعدها، که آدماي توش نه منتظر بعداَ ن، نه نگران قبلاَ؛ ديروزشون به خلوتي فرداشونه و امروزشون به لبالبي امروز. آدمايي که "ما"هاشون رياضي و جغرافي و اجتماعي ور نمي داره. آدمايي که مث شعرن. مث قصه ن و مي مونن. آدمايي که تنها الان دارن و هيچ بهانه زشتي از هم دورشون نمي کنه. اسم آدماشم مي ذاريم آدم؛ ما که آدمي نکرديم. بذار هرچي دل پر از آدمي نکردن داريم، بشه استعداد اونا واسه آدميت. يکي مي شه من، يکي تو، يکي علي، يکي آرش. تازه هر کدومشون يه قصه ديگه از آدماي ديگه اي دارن که اونا هم آدمي مي کنن. اوناهم به همين ترتيب. مي بيني؟ دنياي اون قصه هامون، چه دنياي سبزي خواهد بود، که همه هستن. همه سزاوار با هم بودنن و بي همي هيچ نفسي رو تنگ نمي کنه. هيچ آدمي خنده رو سپر تنهايي نمي کنه و قنبرک زدن افسانه مي شه. قصه هايي که همه آدما توش آدم خالصن. خنده ها و گريه ها و همه چيشون هم خالصه. حتي ترس از شنيدن و خوندن مامان باباهاشونم خالصه. راستي اسم قصه مونو چي بايد بذاريم؟ ما که نمي دونيم اون دنيا چه جور دنيايي مي شه، چه جوري واسه قصه ش اسم بذاريم؟ مي شه اول تعريفش کنيم، بعد يه اسم براش بذاريم.

------

چه فصلي! شباي لعنتي؛ تو بهار و اينجور خشک!

 

 

(اين متنو شبي که نازلی و علي داشتن مي رفتن نوشتم. به سفارش ارمغان تو کامنتاي نازلي ننوشتمش تا اينکه نازلي پست جديد گذاشت. "تو"ی اين متن اونه.)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:13 توسط مانی |

ميبيني؟ Brown Girl هيچ شريک ديگهاي رو نميطلبه. يه پاي رقصم لنگه!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:1 توسط مانی |

يه بازي:

اگه قرار باشه يکي از خاطرههامو بهم پس بدين، کدومو ميدين؟ بد و خوب و خوش و تلخشو خودتون انتخاب کنين. فقط قراره بدينش که مال خودِ خودم باشه! فقط هم يکي! همه دعوتنا.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:52 توسط مانی |