شُر و شُر باران بهاري، تازه و بي خستگي. تازه آدم مي فهمد حال مورچه هاي باغچه هايي که پناهگاه دقيقه اي تنفس بود و فرار از مشقهايي که هيچ گاه به انجامي نرسيد.
تنها که باشي، هوس يک دوش گرفتن زير اين باران تمام روحت را ميشويد از هوسهاي ديگر. انگار که وام دار همه ابرهاي بهاري که بفهميشان. تنها که باشي، جاني ميدهد نگاه کردن به اين همه خط که مثل شانه بر دار قالي فرود ميآيند تا گره بر هم بکوبند. جاني ميدهد گوش کردن به برخورد قطرهها با هر سطح صاف و نا صافي و ترنم هرچه ترانه در ذهن انبار کردهاي از باران.
به تنهايي که قناعت نکني، روانه ميشوي به خيابانها بي هيچ مقصدي. شايد سرنوشت ساعتهاي تنهايي امشب و فردا و پس فردا را ديگر گونه رقم بزني. به فکر خيسيِ هر قطره و در پي آن هر آدم، از لاي قطرهها، چهرهها را رج ميزني. به واکنشها که ميرسي، حدسها در سرت گل ميکنند. ارزيابي مقصد هر لبخند و اخم و ناز و بي حواسي.
بختت که بگويد، هم سفري پيدا ميکني ، براي ساعتهاي باراني که در پي از او ميسازي؛ نگهبان بارانش ميکني تا خشک سالي دور گردد. پل ميزني به خشکياش، و هوس ترانههاي باراني تر به اين سوی دست ميکشي. به هر ترنم و هر هوس، قطراتِ در پي، واژگونه و آويزان ميبارند. بيرون، «شاخههاي باران خورده، پاک»، اينجا، واژههاي تشنه باران؛ دعاي باران؟ و به حرف هر گربه سياهِ خبيث، باراني. باران داغ هوسهاي به لب آمده از جان! باران داغ هراسهاي صداي پاي گم شده در باران. زير سر پناه هم پناه ميگيري باران را. پل را عریضتر میکنی. نزديک باران که ميشوي، نميماني. برميگردي. کمي که دورتر ميشوي، تشنگي نهيبت ميزند. باز دور و نزديک و دور و نزديک. تا ترانه ميشوي تمام، باران ميشوي تمام بر هر سطح صاف و صافتر. باران که شدي، سردي به تازگي نگاهت ميکند و تو آتشي در استوانه اي ميسازي براي گرم بودن و پس از آن، هوس طعمي تلخ براي زدودن تلخي آتش. ولي اينجا نه. نمييابي. پس يک هوس ميماند طلبت! مينويسي طلبت را بر تنها صفحهاي که به دستت ميرسد. غافلي که باران ديگر ردي از طلبت به جا نميگذارد و تو بايد بکاوي همه صفحههاي باراني را!
"دوست عزیز من بیژن در آمریکا درس میخواند و زندگی میکند. چند روز پیش برایم لینکی فرستاد حاوی آدرس سایتی که خودش ساخته و از این همه تلاش و زحمت واقعا تعجب کردم ! این سایت در مورد ایران و ایران شناسیست و شامل اطلاعات بسیار جالب و عکسهای واقعا دیدنیست ! پیشنهاد میکنم که همه به این سایت سر بزنید و به همه دوستان و آشنایان معرفی کنید ! مخصوصا دوستانی که در خارج از کشور زندگی میکنند ، برای معرفی ایران به دیگران قطعا به این سایت نیاز پیدا خواهند کرد !
بیژن جان ممنون !![]()
این هم نشونی سایت ."
بیژن جان٬ منم ممنونم. نازلی جان از شمام ممنونم!
سلام، سال نو مبارک.
امسال هم مانند تعطيلات سالهاي پيش تشريف گرامي مان را برديم خارجه و بر آن شديم تا از آن ديار مطالبي را بازگو نموده، به مطالبي از اين ديار متصل فرماييم. به قول شاعر: اين ديار و اون ديار مي پاشن نقل و خيار!
و الحق که نقلش نصيب ديگران است و خيارش يه وري رفته است به ما!
اول اون ديار: آدمهايي به غايت راحت و بي گره و پر آسايش. آدمهايي که نه بودن ديگران جايشان را تنگ کرده، نه بودنشان جاي ديگران را. آدمهايي که بودن ديگران براي احترام گذاشتن به آنها کافي است. به قول يارو، هستم، پس هستم! به عبارتي، براي اينکه باشي، نه لازم است به شيوه خاصي فکر کني، نه صدا در آوري و نه هيچ چيز ديگر. يعني تعاليمي را که به آن اعتقاد دارند (بوديسم)، به شکل عملي در زندگي پياده کرده اند. همان آدمهايي که ما به اين نتيجه روشن فکرانه رسيديم که: «هه هه، آي کيوي کرفس از اينا بالاتره، هه هه!»
بانگکوک شهر شلوغي است. با وجود تعدد پل و وجود خيابانها و بزرگراههاي چند طبقه، ترافيک به معناي واقعي سرسام آور مي نمايد. دود و صدا هم که... پوف! اما آرامشي که بر مردم حکمفرماست مثال زدني است. آرامشي که صد البته، نه آب و هوا و محيط، که خود بر خود ارزاني داشته اند. اين را داشته باشيد-
القصه، در بدو ورود، به دليل زود رسيدن و جهت شناسايي بيشتر مسير، روز اول با تور يکي از همکاران همراه شدم. همکار گرامي گردنبندي گرامي به شکل گرامي فروهر بر گردن داشت که بر روي تي شرت تيره خودي مي نمود. خب، ميراثي است کهن و افتخاري نمودني. بماند که امروزه افتخارات ما از بندي، طنابي، چيزي ازمان آويزان است!
همکار گرامي از بد قولي مسافران در رعايت زمان بندي جان به سر شده بود. پس از صرف ناهار برنامه فيلها اجراء مي شد، که رأس زمان مقرر شروع مي شد. مسافران گرامي به دليل تأخير زماني به برنامه رسيدند که صندليها پر بود و گروه براي يافتن صندلي از هم گسيخت. (احمقها، نمي دانند که ما آدمهاي مهمي هستيم و بايد منتظرمان بمانند.)
پس از اتمام برنامه و بازگشت گروه به داخل اتوبوس، همکار گرامي که حقاً عصباني بود، دليل عصبانيت خود را بدين گونه بيان فرمود: «من اگه اصرار دارم رو زمان بندي، واسه خودتونه. به آدم زور مي آد، که همه چشم چپا برن رو صندلي بشينن، اما ما که ايراني هستيم و بايد به خودمون افتخار کنيم، بايد رو پله بشينيم!» (منظورش از چشم چپ چيني هاي احمقي بود که نمي فهميدند ما آدمهاي مهمي هستيم و ما بايد اول بشويم!)
ما بايد به خود افتخار کنيم... ما ايراني هستيم... اي ايران اي مرز پر گهر... اي چشم چپها... افتخار ما را ببينيد... خدا مرگم بده، افتخارم از جا کند...
و حالا اين سوال جداً مرا به خود مشغول کرده که «چــــرا؟»
هر بار که بحثي بر سر اسمي از ايران و فارس و پرشيا به ميان مي آيد، اين رژه تکرار مي شود. ما به چه حقي و با کدام بهانه بايد خود را بالاتر از همه بدانيم؟ به چه بهانه ديگران را کرفس و سوسمارخوار و چشم چپ و ... مي ناميم و خود با پتيارگي تمام سر دوست و آشنا و بغل دستي و بالا دستي کلاه مي گذاريم؟
آيا اين همان عدالتي است که کورش در منشور خود نوشت، همان راستي اي که داريوش از خداوند براي همگان طلب کرد، همان مهري که خشيار و انوشيروان و هزاران بزرگ ديگر در امور خود پيشه کردند، همان احترامي که سالي يک بار به مصدق صدقه مي دهيم، و همان بادي که هنگام نمايش هم وطنان موفقِ خارج از کشور به غبغبمان مي افتد؟
در گنجه تاريخ را باز کن. چند قلم گذشته در آن باقي است. بيرون بياورشان. آن را که محکم تر مي نمايد بر سر ديگران بکوب، آن را که تيزتر بر دلشان. آن را که رنگين تر است بگذار براي کارناوال ملل، آن را که ضخيم تر براي طوفانهاي صحرايي. آن يکي را هم براي روزهاي آفتابي...
و آن قدر با اين افتخارات نمايش داديم تا اعتبارشان نزد خودمان هم از دست رفت! آن قدر در عمل به همه چيز پشت پا زديم که فراموش خودمان هم شد و تنها ژستي براي عکسهاي احتمالي نگه داشتيم.
نمي دانم... اگر اندکي به مفهوم و رسالت همان فروهر آويزان از خود مي انديشيديم... اگر اندکي به بزرگاني که اعتبار ازشان قرض گرفته ايم و پس دادن اين قرض نگران بوديم... از کورش بگير تا قوام و مصدق، از رابعه تا فروغ و فرح، از بزرگمهر و بوعلي تا حسابي و بيژن، اگر اندکي به درونشان مي انديشيديم که خودِ خود بودند... اگر نه جاي کسي را تنگ مي کرديم نه کسي جايمان را تنگ... شايد حالمان بر اين منوال نبود!
«مگه آتيش اسکندر حريف بودن ما بود
مگه کابوس تيموري دليل مرگ رويا بود؟»
ولي اين بار اين آتش، آتشي است که باغبان خود در باغ انداخته و در سايه گرمايش به خواب رفته. خوابي غرق در کابوسي که خود به آن لبخند مي زند.
هميشه گمانم بر آن بود که اگر تمدنهاي از بين رفته ديروزي در زمان حاضر مي بودند، عدم را تجربه نمي کردند. اما امروز فکر مي کنم که تمدن ما با چنان سرعتي از معرکه پس افتاده است، که عدم در انتظار ماست.
اگر در دادگاه خود، خود را در رديف اول جاي مي داديم، شايد...
***
- خب، آقا ماني، نمي خواد اول سالي اين قدر گه بشي!
- باشه!
(به عنوان پيشنهاد، آهنگ «کوچه لخت» رو با صداي مهرداد آسماني از آلبوم بد «شب سپيد» گوش بدين. به دوستان هري پاتر باز هم جداً پيشنهاد مي دم، يه بار ديگه مجموعه رو بخونين. اين بار به شکل مفهومي و با هدف کشف ما به ازاء همه نمادهاي توش؛ از آينه نفاق انگيز گرفته تا چوبدستي ارشد. شايد اين افتخارات ما، همون آينه نفاق انگيز دامبلدور باشه و ...!)