سفرت به خير! اين بار که از سفر برگردي، به رسم خوب بچگي، تا دو روز خوابمون قسمته و نصف رخت خوابت مال من! اگه برگردي!
امشب پيش از خواب
باز هم عاشق خواهم شد
و پس از خوابي سبک
بيداري را با فراغت تجربه خواهم کرد
بيرون برف سنگيني ميباره. سرماي شبِ برفي گربهها رو پناهنده کرده رو کاپوت ماشينا. اين ور اما کمي گرما حال ميآره آدمو. شب جمعهست. مطابق معمول اين چند وقت، کپکزده از بي برنامگي، هدفون به گوش، صفحه اکسپلوررو باز ميکنم. هنوز سرماي برف از گوشه پرده کشيده به چشم ميخوره. ميرم سراغ صفحه کليد و يه نشوني آشنارو تايپ ميکنم. نميدونم با اين برف سنگين، برنامه فردامون سرجاش خواهد بود يا نه. راديو گلها دات کام. آخراي يه برنامه ميرسم. تا وبلاگاي دوستانو بخونم و گه ماليشون کنم، برنامه تموم ميشه. به به. اين گند زدنا انگار يه ذره سرماي هوارو ميگيره. با خيال راحت که جواب شانزده هفدهم رو دادم، به کف خيابون نيگاه ميکنم. هنوز ردي از ماشين برف روب نيست. يه برنامه جديد شروع ميشه. انگار که نغمه، نغمه هميشه آشناي ماهوره. آره خودشه. چه شود! يه گلهاي ماهوري! به به. آدم هوس يه سيگار ميکنه. از وقتي نسکافه رو ترک کردم، سيگارم خيلي کم ميکشم. يه صداي ناز هم چند تا بيت از حافظ ميآره رو نواي ويلن و سنتور. اي بابا، ماشين پرهامم داره دفن مي شه زير برف. حالا آواز شروع ميشه.
نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشي...
بهمنِ شوم زمستونيه و يادگارهاي تلخ در حال رژه رفتن. ولي مثل پادزهري، اين ماهور و شعر و صدا ميآن که يه شب خوش بسازن.
اِ! مثل اينکه هوا روشن شده. برفا هم به نظر ميآد که رفتن. چنار آشناي پشت پنجره هم جوونه داده به شاخههاش. آره. انگار که جدي جدي بهار شده. شوخياي هم در کار نيست.
شجريان از قول حافظ همچنان اصرار داره که بهارو بفهمونه و چه به زيبايي اين کارو انجام ميده. از ياد ميبرم که روزهاي سردي ايام و سالها دارن خودي نشون ميدن. بهاره و رنگ سبزِ تازه چشمنوازي ميکنه. تنها يه پنجه و حنجره ناب ميتونن اينجوري عوض کنن فصلو. دستشون درد نکنه.
... حيف باشد که ز کار همه غافل باشي!
خب، شب بهاري تون خوش!
يادها ميوزند نازلي
انگار بادي
بيدعوت و اعلان
يادها ميبارند نازلي
انگار ابري
بر ما و بودنهامان
يادها ميآيند نازلي
خوانده و ناخوانده
مهمان
يادها ميمانند نازلي
ريشه بر جان انداخته
خوش و نالان
و ما ميشُرّيم
مي شُرّيم، انگار يادي
بر گونههاي مهربان يکديگر
بر انديشههاي سيال غربت زده
يادها مهربانند نازلي
عريانند و بي شرم
و بي شرمي،
بي شک
سزاي حافظههاي سايه افتاده ماست
رسيد:
«سنگ در برکه مي اندازم و مي پندارم،
به همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد.
کي به انداختن سنگ پياپي در آب،
ماه را مي شود از حافظه آب گرفت؟»
رفت:
و من اندازه تصوير همان ماه در آب
وسط برکه «گاهي تنهايي خويش»