چه ميگويند اين طبله طبلههاي شوم عزا، آويزان مانده از آسمان؟! چه ميجويند بر خردگانِ اين کاسههاي ماسيده از عشرتهاي وارون سالها؟! چه ميرود بر اين شامهاي بي شادماني؟! چه ميرود بر آدمهاي نعرهکشان تا بلندي اين قلههاي لرزان آلوده؟!
*******
ميخندم، همچون عروسکي در جعبه طلقي خود. ميخندم و هرگاه سر و تهم ميسازند، ترانهاي سر ميدهم، خوشايند آن که جهانم را وارونه ساخت. چشم ميبندم آنگاه که وارونهساز نخواهد ببينم، نخواهد بدانم و من نه ميبينم، نه ميدانم.
شادمان از شراکت بستري کوچک با کودکي لحظهها را آزادانه ميشمارم. عروسکي نيز اگر در برابر بگيرندم، نه شوق آشنايي، نه حسادتي و نه هيچ چيز ديگري؛ و نه هيچ چيزي, نه از آغاز نه تا پايان. و خود به همان هيچ میمانم.
*******
و امروز همه اندوه من از شبهايي است، که ستارگانش را متصديان خاموشي, برنامهمند بر ميافروزند.
خوابم مياد. خيلي زياد. کسي يه قصه خوب بلده؟
بزرگ بودي. و ما نظارهگرِ استواريات، بر جاي ايستاده قدکشان. و تو، دستانات، دو ساقه تنومند تبريزي براي جوجه کلاغهاي آن فضاي وهم آلود.
بزرگ بودي. به اندازه براي پنهان شدن از خوابهاي دوري. به اندازه بزرگ و به اندازه اطمينان بخش.
آغوشات که باز ميشد پاسخِ هر خندة ما را، پناهگاهي بايسته بود. دستانات که دراز ميشد لقمه رساندنِ ما را، آرامشي بود تا دورها کشيده. آن هنگام که خندهکنان وارد ميشدي از در – يا گاه اخمآلود – حضورت همه پُر کننده بود.
حياط خانه ما کوچک بود، اما دربارِ آغوشات آن قدر دل باز و مهيا، که تا روياي بزرگي بسمان بود، که تا روزهاي تنگي و تنشي. و ما بي خبر جولانگاه خود ميساختيم حضورت را.
گوش سپردن به نفسهاي آرام خواب آلودهات، آن هنگام که بسترت قلمروي من بود تنها و تو، پس از ساعتِ بيداري، دل گرم کننده بود شيرينترين خوابهاي جهان را پذيرايي کردن. و پس از آن بيداري بود که با ساعتهاي خوشِ در پي نگاهمان ميکرد. ترانههايات را که ميخواندي، دنيايي باورمان مي شد، که شاعر براي ما سروده:
من سنه قوربان، سن منه يُخ. بازرگان گليپ ايپکي چُخ. همه رنگي وار، قرهسي يُخ؛ و عالمِ ما بود و يک دنيا بيسياهي.
و حضورت، اي همه حضور، آن اندازه شيريني بخش، که حتي ناله دل بازي را نگفته به گوشات ميخواندم و آرام ميشدم با هر زمزمه دعاي گشايشات.
کوچک که بوديم، از ابتدا به چشم ما پير بودي. ما بزرگ ميشديم ولي تو پير ميماندي؛ نه پيرتر، که همان سان. و همان سان قوي و اطمينان بخش. تا آن زمان که کوچکيِ حياط خانه به چشم آمد و بزرگيات بزرگتر شد و تو سزاوارترِ هر ستايش.
صحنه پرداختن از سواري تو بر اسب، تاختنات به ژاندارمهاي شهر، يک تنه ايستادن در برابر هجوم حرفها، همه سکانسهاي مهمي بود، که ميبايست و ميبايد به اندازه بايسته بر پرده رود، و ميرود.
و آن همه بودن، آن همه حضور از عهده کدام بر ميآمد؟ ما که لي لي کنان، زندگي را بر خانههاي کاشيِ حياط ميانداختيم، يا تو که انديشه کنان در صحنههاي پرواز ما مجسم ميساختياش؟
و امروز که پرستارانات ملافههاي سفيد تخت هستند، هنوز از پشت شيشه بر بزرگيات لبخند ميزنم و نوازشِ جاي خالي انگشتانات را بر چشمانم نگه ميدارم.
امروز روز خوبي بود. تو خونه بودم، در کانون گرم خونواده و ساعتها در آغوش رخت خواب عزيزم سر کردم.
بعضي وقتا مريضي مي شه توفيق اجباري و الزام روزانه بهت اجازه مي ده که استراحت کني و يه کم دست از سرت بر مي داره.
بر ما که اين گونه گذشت:
بيداري سر ظهر، صبحانه بعد از ظهر، ديدن چند برنامه، گپ و گفتمان، ناهار دير وقت، اينترنت بازي، ... و در اون بين استراحتهايي گاه گاه.
خب اين هم روزي بود!
اين جوري هم حالي مي ده که گاهي عين خانوماي خونه دار در جريان کاراي خونه باشي و وقت بذاري و سريالاي بيات شده رو دوباره دنبال کني! يا بخواي اون قدر ذهنت از فکر کردن دور باشه که بشيني برنامه آشپزي نگاه کني. اينو بهش مي گن يه کون گشادي اثر بخش!!!
.The world used to be a bigger place-
!The world is still the same. There’s just… less in it-
برف که اومد، ياد اون شبِ همه برفي افتادم که تو خوندي و من به سر اومدم. تو خيابوناي اون شب، رونديم و حرف زديم از همه چيز. ميون اين همه چيز، هر واژهاي از آينده که ميگفتي، منو چند متر پرتاب ميکرد بالا. و براي من آينده ميشد همون واژهها. نميدونم کجا و کي بايد به اين آينده ميرسيدم، اما به همون حرفها بسنده ميکردم و راهو رفته ميديدم.
به پاکي اون برف نگاه ميکردم و حسرت چند روز پيشترش که برات نوشته بودم: ميشد كه دو تا جاي پا روي اين برفا بشينه. ميشد، كه دو تا آدم برفي زير اين برف قدم بزنن. ميشد، كه دو نفر غرق شن تو اين همه سفيدي. ميشد كه هميشه شاد از ديدن اين همه سفيدي از خواب بلند شد و از با تو بودن لذت برد. ميشد ...
و نشد!
ولي اون موقع که نميدونستم نميشه، پيش خودم زمزمه ميکردم، «امشب مهتاب با منه تا وقت سپيده» و وقتي قرار گذاشتيم که فرداش هم همو ببينيم، ادامه دادم، «فردا، فردا لحظه ديدار اميده» ...
و نبود!
چه قدر خوش حال بودم که اون همه برف تو اون ترافيک گيرمون انداخته و اين توفيقِ اجباري رو تا جايي که ذهنم جوهر داشت نوشتم و نوشتم ...
و پاک نشد.
از من اصرار به موندن بود و از تو اصرار به کندن ...
و اين هر دو اصرار همون طور ادامه پيدا کرد.
و من به ياد اون شبِ خوب سرمشق نوشتم: ببيني باز زيرِ اين برف، كدوم دو دوست دارن دل ميدن به حرفاي هم، به بودنِ هم و به مهرِ هم. و نوشتم و نوشتم و نوشتم ...
و من به حرمت هر ترانه، ترانه خوندمت و ميون اون همه، ترانهترين!
حالا هم برف رو به رومه. هنوز هم ترانه گل هزار پر و هزار ترانه ديگهاي رو که به يادت معنا ميکردم، ميشنوم. هنوز هم به ياد دلدادههاي برفي ميخندم و ... هنوز هم هستم، و نميخونم «خيال نکن با رفتنت شکستم»... که هنوز هم به همه لحظههاي خوش خودم و حس خوب دل بازيم لبخند ميزنم!
اگه يه ذره ديگه جون داشتم، تا ته ولنجک ادامه مي دادم.
براي قديمي
به مناسبت سوم دي ماه
سالروز به دنيا آمدنش
زاده شديم
روزي با هم
سالي دور از هم
زاده شديم
گريه اي بي هم
قهقهه اي در کنار
زاده شديم و بودن را لا جرعه سر کشيديم
و بودن را صرف کرديم
دوستي را طرحي زديم از نو
رقصي چنان را آرزو کرديم
از نو
که پيشترها آرزو کرده بوديم
- بسيار پيشترها -
و رقصيديم
از نو
و بدينگونه بودن را
شاعرانه بلعيديم
فرو داديم
و چه خوش آبستن کرديم
بُعد بي حجم زمان را
و چه خوش ترجمه کرديم
واژه هاي زيستن را
زاده شدي = و من خوش حال ام
هستي = و من خوش حال ام
خواهي بودن = و من خوش حال ام
دلم یه بچگی می خواد. یه بچگی تو یه کوچه پر از سایه که سر ظهر پر بشه از بوی غذا؛ دلم یه بچگی می خواد.