ويژ ويژ ... نوار نقاله زوزه کشون کاشيا رو مي بره طرف دستگاه مکش. به دستگاه که مي رسن، رديف رديف پرواز مي کنن و مي شينن رو هم. اون وسط يه سري هم پيش از مکش به خاطر ناقص بودن مردود مي شن و به دستگاه نمي رسن.
چند بار از جلوي اين سيستم رد مي شم. چندباري هم بهش دقت مي کنم. اما اين بار يه هو به نظرم عين ذهن مي آد.
ويژ ويژ ... نوار نقاله زوزه کشون صحنه ها رو مي بره طرف دستگاه مکش. به دستگاه که مي رسن، رديف رديف و مشت مشت تلنبار مي شن رو هم؛ بعضياشون مرتب و منظم، بعضياشون در هم و قاتي. هر دفعه هم که بخواي يه کدومشونو بياري بالا، يا اصلاً نمي آن، يا نصفه نيمه مي آن, تا وقتي که خودشون خودشونو بطلبن.
اين وسط يه سري هم پيش از اينکه بيان و بايگاني شن، نمي دونم چرا، مردود مي شن و مي رن سيِ خودشون.
غروبه! ديگه داره تاريک مي شه. داد دستگاهها هم انگار از حضور زياد از حد ما در اومده. نيم ساعت پيش از قرارمون زنگ مي زنن که ماشين بياد؛ به زبون عاميانه يعني «جان مادرتون بفرمايين بيرون!»
خوش وقت از دو روزِ کاري آروم، اثاث به دست و سايه کشون، کولي وار مي چپيم تو ماشين. باز هم يه جاده ديگه و يه راه بي انتهاي ديگه.
تو آخرين زوراي روز، کوههاي اطراف مهريز، با اون شکلاي عجيب و غريب ذهنتو پر مي کنن. همکارت هم اون پشت ساکت نشسته. انگار اون هم داره نوار نقاله شو کنترل مي کنه، مبادا کيفيت پاييناش برن تو انبار!
و اين ادامه داره؛ خودتم داري رو نوار نقاله ذهن آدمايي که اين دو روز تحملت کرده ن، کنترل مي شي.
جاده هنوز ادامه داره و نوار نقاله بي خستگي به راهش ادامه مي ده. نمي دونم کوها تموم شده ن، يا شب ديگه حوصله نشون دادنشونو نداره.
با خودتي و ساکت و رفيقت که يه ام پي تري پليرِ پُر از حسه؛ تا بالاخره جرقه يه شوخي يا يه کشف تازه سکوتو روشن مي کنه: «راستي نرگس، ...»
يه چايي داغ دم کرده خونه خيلي مي چسبه. اين هفته که همه ش خونه بودم، خيلي خوب بود.
حس خوب ماندن
تعلق داشتن
بي نور روزانه هم.
هستم!
مانده ام!
حتي معلق.
اما خب، آفتاب نمي بينم.
يه ناز و عشوه خرکي واسه دوستان دوست و چند تا پيشنهاد قهوه براي فرود!
شيشه بخار کرده آشپزخانه
بيرون چيزي پيدا نيست
آخر آفتابي نيست
صداي از نفس افتاده کتري
اين بار نه در صبح
و يک نفس بوي تلخ بيداري
خب، حالا ديگه چشام داره مي بينه. نورم تازه هست، گرچه نور آفتاب نيست! ولي جلوي راهمو مي بينم. انگاری جا افتاده بودم از روز و حالا به شبش مي پيوندم.
جرعه قهوه تلخ
زندگي، مي نوشم
به سلامتي هر لحظه تو
به سلامتي هر لحظه من
نه عادلانه نه زيبا بود
جهان
پيش از آن که ما به صحنه برآييم.
به عدل دست نايافته انديشيديم
و زيبايي
در وجود آمد.
براي آوا، نسيم، بهشاد، شيرين، پريچهر، پريسا، خودم، مونا، آرش، سينا، کيميا، علي، مهدي (همه آذر ماهيها)
پیش از ورود قهوه به ایران٬ به رنگ قهوه ای چی می گفتن؟
خب، دوستان عزيز، دوباره سلام. كي گفته من ميخوام ننويسم؟ كي گفته ميخوام برم و خيل عظيم طرفدارامو از نوشتهها و انديشههاي بينظيرم محروم كنم؟ من به خود نامدم اينجا، كه به خود باز آيم!!! من هستم و هميشه هستم. از روزي كه طلسم مهر من و شما تقسيم شد، من هستم تا شما هستين و شما هستين تا من هستم و همه هستيم تا همه هستيم و اونا هستن تا اينا هستن و اينا هستن تا ايشان هستن و ... (البته، به قول مهران، هسته سه نوع هسته!)
پس ميبينين كه من، به كوري استكبار جهاني، سالم و سر حال و قلچماق اينجايم و اينجا ميمانم و ميدانم كه ميمانم و ميمانم كه ميخوانم و ميخوانم كه ... (هنوزم سر حرفتون هستين كه وبلاگ سر جاش باشه؟!)
بريم تو مايههاي حرف جدي:
آره الهام جان، اينجا پره از اسم تمام جواهر دنيا كه صاحب همهشون منام؛ خود خود من. و هيچ كسي تو دنيا نميتونه اين گنجو از من بگيره. تمام حسهايي كه تا به امروز كم و زياد داشتم هم، از تك تك الماسا و برلياناي همين گنجنه بوده و هست. (ولي خب، يه روز ممكنه به خاطر وضعيت مالي اين گنجينه رو، تك تك يا يهي جا برفوشم بره؛ گنج ميخوام چيكار؟! ميرفوشم ميرم خارج با پولش!) (واي... چرا جدي نميشه!!!) خب، شما اسباي تربيت شدهاي هستين، كه نشنيدن صداي يورتمه رفتن و شيهه كشيدنتون، زندگي رو به دلم تيره ميكنه. شما بهترين سشاي دنيا هستين(س ساکن تلفظ می شه!!!) (بي ادب!!!) و من خوشترين دل اين دنياي سرخ عاشقانه، ميتپم، تا صداي تپشهايي به اين زيبايي هست، كه دنيا رو با همة بالا و پايينش ول نكردني ميكنه.
من هميشه گفتهم...