تبليغاتX
آنچه می گذرد
برای اون که تو اون شب بد اضطراب به هم قول دادیم که ااسب هم بمونیم:

اسب سفیدم٬ اسب صبورم
رفتی تو از یاد٬ ماندی تو در باد
اسب سفیدم
سفید خوبم
یال سفیدت٬ چشم سیاهت
گم گشته در باد٬ نرفته از یاد
اسب سفیدم
سفید خوبم
سفید و تنها٬ سفید و خسته
یادم نرفته٬ چشمای بسته
اسب سفیدم
سفید خوبم
چشم تو در باد مرا صدا داد
من ماندم تنها٬ رفتی تو از یاد
اسب سفیدم
سفید خوبم

و یاد اون ترانه:

آن کس که دست من را در دستش می فشرد...

امروز گم شدم. میون اون همه دیوار کاهگلی٬ گم شدم و با تابش اولین ستاره گم شدنم رو جشن گرفتم. تنها نبودم تو این جشن گم شدن. و حالا٬ منم و ماهایی که قرنها مهرو به دلمون می کشیم. منم و دوستایی که می تونم لمس دیوارای کاهگلی رو باهاشون قسمت کنم. اونایی که تو تابش اولین ستاره٬ اسمشون و آرزوی خوشی شون دهنم رو پر می کنه. امروز اگه «آن کس» نیست٬ امروز اگه یاد خوب «دستم را در دستش می فشرد» برام مونده٬ اسبایی دارم که هر خوشی شون٬ خوش بختی منه. و اسب سفیدی اگه از اون اسبا تنها تو پاییز زیر باد مونده٬ می خوام من هم اسب خوبی باشم که ببرمش تا هر مرز دل خوشی. اگه امروز من جاریه٬ از هر دوستیه که می خوام تا آخر ابدیت براشون دوستی باشم که هر گم شدن٬ هر دیوار قدیمی٬ هر صدای آب روون٬ و هر جرعه غلیون با اونا برام چشدنی می شه. دوستایی که می خوام تا ته دنیا باهاشون بمونم و دوستام باشن. دوستای خوب دوست. مثل هم٬ برای هم. برای ارمغان٬ الهام٬ فائقه٬ پری رخ٬ سینا٬ ممد رضا٬ بهاره٬ ماندانا٬ مهران٬ روژیا و همه دوستای گل که ته ته آرزوهام با همه شون پر شده.

پس می نویسم:
برای همه اونایی که گفته و نگفته قول داده یم٬ اسبای هم بمونیم...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:32 توسط مانی |