باد ميآد. باد خنک پاييزي. به اندازة همة پاييزاي همة اين سي سال فکر و ياد تو کلهمه. به اندازة همة به دنيا اومدناي اين سي سال، دلم ميخواد به دنيا بيام. دلم ميخواد دستمو ببرم بيرون از پنجره، يه گوشة بادو بگيرم و باهاش برم به تمام اين سي سال و تيکههاييشو با خودم پس بيارم. تيکههاي باارزشي که از خنده و لذت سرشاره. تيکههايي که با اونايي گذروندم که دوسشون دارم و امروز تو يه ناکجاي اين بي کجاي گرد روزارو به شب وصل ميکنيم.
تيکههايي که همهش رقصيدن و خنديدن بود و بلعيدن لحظه. تيکههايي که غرق ميشديم تو خوشي و همة بقيه به جاي اينکه دست غريقو بگيرن که بکشن بيرون، ميگرفتن که اونا هم غرق بشن.
تيکههايي که اسم دوست داشتنيترين آدماي دنيا رو جا به جاش نوشتهم و مثل طلاترين قاب دنيا ازش محافظت ميکنم.
آره، منظورم دقيقاً تيکههايييه که با شما دورهايها گذروندم. با ارمغان و بهاره، کاوه و کيارش، نسيم و ژامک و عرفان و کورش، رژيا و پريرخ، پريسا و پشوتن، ترمه و مهبد و ديبا. با بزرگترهايي که بزرگ شدنو ازشون ياد گرفتم. خاله سيمين، خاله هما، خاله زهرا، آقاي اقتصادي، مريم جون، آقاي احمدي، شهلا جون و همة آدماي خوب اون دورههاي به ياد موندني!
ياد پانتوميما و تقليد کردنا، ياد آواز خوندنا، ياد قرعه کشيا، شمالاي بينظير و هزار خوشي ديگه.
کاوه سروده بود و کيارش ميخوند: «لاله لرزيد» و ما تو دل شاد بوديم. آقاي اقتصادي از Yesterday ميخوند و ما ميخنديديم. شهلا جون حکايت از «هي لره» ميگفت و ما همخوني ميکرديم. آقاي احمدي «فائز خوني» ميکرد و ما ساکت ميشديم. مهشيد جون (يادش گرامي) ميگفت «سن که رسيد به پنجاه» و ما بلند دست ميزديم. مريم جون از دلدادهاي ميخوند که تمام اون مدت عاشقِ زار يه «دختر بوير احمدي» مونده بود. مهشيد و عمو محمود «بردي از يادم» ميخوندن و به گوش ما خوشتر از هر دوئتي مياومد. و ما به ترانهها ميرقصيديم و بزرگ ميشديم. کنار Rivers of Babylon، با Brown Girl in the Ring و هزار ترانة شادي ساز ديگه.
تا رسيديم به امروز!
امروز هرکدوم راهي رو گرفتهيم و ميريم. راهي رو گرفتهيم و رفتهيم. نميدونم که اين راها آيا باز يه جايي رو اين زمين سنگي به هم ميرسن يا نه. اما بين اون جدا بودنا و جدا شدنا، انگار يه تيکه از هرکدوم از ما تو دل بقيه جا موند. انگار هر بيت از اين غزلو به يکي سپردن، که امروز اين غزل تيکه و پاره دست هرکدوم از ما مونده. اي کاش ميشد اون پازل رو دوباره از نو چيد. ميشد دلامون دوباره کنار هم به ترنم و رقص بزرگ بشن و زيبا. ميشد اون لحظه هاي ناب دوباره تجربه کردني بشن. کاش اين پخش بودنو يه آهن ربا درمون مي کرد. کاش کاش کاش...
شيشة شب. شيشة مات شب بخار مي کند و ما تنهايان در اين سوي شيشه، مات و بخار کرده خاطره رج مي زنيم. رويا مي شکافيم و ياد مي بافيم. تصوير قلبي وارونه مي فروشيم به رهگذران.
ما تنهايان در اين سوي شيشه، به ليوان قهوه اي خوشيم و پُکي به سيگاري. گاهي لبخندي به شبپره اي، گاهي اخمي به صداي بوقي و هيچ گاه متأسف از تنهايي همسايه پشت شيشه رو به رو.
ما تنهايان شبزده ايم. تنهايان بي نور مانده. تنهايان آمُخته با تنهايي دنياي پُر هياهوي خويش.
ما تنهايان شب بيدارِ روز رويا، به جرعه اي لبخند دل خوش يا به تق تقي صداي پا.
ما هستيم، ما مانده ايم و دل خوش به همين فقط ماندن. ما در پي انتخاب فرصت و فرصتها گذران که نه، دوان از پي لحظه ها. ما چه خوشيم با خاطره هزاران ساله بودن خويش، و چه شرمگين از حضور پر حجم بي بوي خود!
ما چه تنهاييم و چه تنها نمي مانديم، اگر، تنها اگر، بر بودن خود نگران بوديم.
و چه زيبا بوديم اگر، تنها اگر، به بودن همسايه دل گرم!
غربتي سرد بود؛ غربت شعر و ترانه؛ غربت خاطره هاي وا مانده از ياد ديروز و نا رفته در جاده هاي فردا.
غربتي سرد بود، غربت بي عشقي آدم ها. و تک شعله اي نبود گرمي دادن به ملودي ها را.
تا آنکه دستي، نه از غيب، که از حضور، بر پيکر لرزان سازها، لرزه ها افکند. انگشتانِ دست، با مارش زيباي ذوق، رژه روان بر کلاويه ها، طرح هاي خوب امروزين بر مي کشيد، بي هراس و پُر تپش. حضور، حضور خوب واروژان بود، تابيده بر سايه هاي پس کشيده از حالا. حضور نويدي بود، گوش هاي تشنه را، بر تازه شدن، بر گل دادن از سر شاخه هاي پاييز ترسيده.
سي سال از رفتن او مي گذرد؛ دقيقاً سي سال. کاش مثل گفتن، مي شد نوشت، سييي سااال!
بلا که مي رسد، انگار پيشاپيش نشانه مي آورد از خود! و نشانه، رفتن بزرگ تبار ترانه بود، به وقت بيست و ششم شهريور هزار و سي صد و پنجاه و شش و در پي، حلق آويز شدن ترانه و ملودي.
چه معماري بود؛ پُلي که ساخت روي آن همه تکرار! و چه بودني داشت؛ عاشقانه، بي تکرار.
دريايي بود آن دل، که از نو شدن ملودي ساخت، نت بر کشيد و صدايي کرد آن همه حرف را. تازه بود و باور داشت تازگي را انگار. وقت خوب بودن را گهواره اي ساخت، تا نت ها رشيدانه بارور شوند و بهاري، و شدند؛
فصل تازه اي به بار آمد، که شکوفه هايش، خوش رنگي را به دل بازان مي آموختند. شام آغاز را بيرون کشيد از آستين، پُر از بوي خوب سفر از شيشه هاي ضخيم شب. بيداري داد به شبزدگي ها و رنگ به خاکستري ها. ولي نماند. نماند و بر سر خلق ترانه، بر سر ضبط ملودي جان گذاشت و رفت. و اين همه گوش را که براي رفتن به ترانه خانه هاي مجلل، لباس مهماني به بر کرده بودند، با ياد خود بر جا گذاشت.
و همان ياد، امروز خردک شرري است بر اجاق اين ماندگان از تبار ديروز و چشم به راهان حضور فردا. حضور فرداهايي که واروژان هاي بزرگ فردايي برايشان به ارمغان آورد يا خود واروژان هاي ديگري باشند از جنس زمان! پس تا آن روز، تکرار مي کنيم شنيده هاي خوب ديروزي را!
به قول زوياي ترانه ساز:
چه زيبا بود، چه کم گفتيم
خدايا غفلت ما بود
...
غربتي سرد است؛ غربت شعر و ترانه؛ غربت خاطره هاي وا مانده از ياد ديروز و نا رفته در جاده هاي فردا.
غربتي سرد است، غربت بي عشقي آدم ها. و تک شعله اي نيست انگار، گرمي دادن به ملودي ها را.
(با سپاس از همه خلق کنندگان بيدار ترانه)
=======
(اين مطلب در روز ۲۶ شهريور نوشته شده)
مطلب جديد الهه رو خوندم (همين اسمي كه تو لينكام هست: الههشون). ياد يه خاطره افتادم كه خوشبختانه همون موقع جايي نوشتمش. دهم تير بود. واسه مميزي رفته بودم جنوب. تو اون گرما، يه ماشين كرايه كرده بودم، كه از گناوه برم بوشهر. عصر بود. دم پليس راه، آدما واسه رسيدن به روستاهاشون منتظر وايساده بودن تو جاده. قضيهاي كه نوشتم، راجع به پيرزنيه كه بين اون آدما بود:
داشتم تلفني حرف مي زدم، که خواست برسونيمش. تو دلم گفتم کاش راننده قبول کنه. قبول کرد. وقتي تلفن ناخواسته قطع شد، برگشتم نگاش کردم؛ تنها يه لحظه. با معصوميت، نه روشو برگردوند، نه وانمود کرد که يه جا ديگه رو نيگاه ميكرده. فقط چشماشو بست؛ همين. قوي بود انگار و محترم؛ صورتش پر خط بود. انگار هر خط جاي جدالي بود که با زندگي داشته. نميدونم چرا، ولي اين چند ثانيه خيلي محكم تو ذهنم نقش بست.