يه نظراتي راجع به پُستِ قبليم خوندم و ديدم، كه برام جالب بود. اين كه چه جور كسايي كه از مسائلي به ظاهر فرار ميكنن، خودشونو به دام ميندازن، يا شايد هم اين جوري توقع قلبيِ خودشونو بيان ميكنن. با وجود ميلم به شرح ندادن نوشتههام، اينو استثنائاً توضيح ميدم، كه پُستِ قبل مربوط به مكالمة اين جانب با دوستم بود. موضوع هم تابستون بود، بدون اينكه هيچ نظر سوئي بين ما و تابستون باشه!!!
من واقعاً انتظار داشتم، كه دوستان پي اصل قضية پُست قبل بگردن. اما اين كه به اين سرعت برن سر اصل خواستهشون... چه عرض كنم!
اين باروت كه سالي يه بار واسه پستا نظر مينويسه، كه اون هم معمولاً بو دار از آب در ميآد. (ميگين نه، بريد سوتيِ شازده رو تو نظرات پُستِ كيميا خاتون از وبلاگِ نسيم بخونين، كه ظاهراً ايشونو تو سر تا سر دنيا، از جمله منزل خودشون Most Wanted كرده: www.nassimabdi.com.) اليزا هم كه خب، بايد ديد حال و هواش چه جوريه. بهاره جان هم كه... بگذريم.
القصه، بنده با هيچ كدوم از صفاتي كه به پُستم يا خودم نسبت دادهن، مشكلي ندارم. منكراتي، بي حيا، مشكوك و ... خودتون هم اينو ميدونين (اونايي كه نميدونن، از اونايي كه ميدونن، بپرسن!). پس نسبت دادن اين همه صفت به اين جانبان، يعني بنده و وبلاگم هيچ حس شرمندگياي در من نميانگيزه، كه حتي اينو يه توانايي ميدونم؛ حالا ميخواد تو كادوي با حيايي نپيچونده باشن حرفو! اما، به قول اون لطيفة ماماني، خب ديگه دكتر جونا، خودتون سر شوخي رو باز كردين!!!
پس منتظر بي حياييهاي واقعي و پته رو آب انداختنها از طرف اين جانبان، يعني بنده و وبلاگم باشين.
فوقالعاده، فوقالعاده، روابط مشكوك اين و اون، سفر رفتن خانوم فلاني بدون خانواده، اخراج آقاي بيساري از محل كار ... و از اين دست!
پس به قول خارجيها، وِيت!!!!!!!!!!!!
- جالبه! اصلاً نفهميدم چه جور گذشت؛ گرم بود، سرد بود، سوزاننده بود. اصلاً نفهميدم!
- تو كه سردت بود!
- اوهوم!
![]()
شبانههامو که مينويسم، جوهرشون که خشک ميشه، ميرم سراغشون. «اين همه حس تمام اين شبانهها رو گرفته. هيچي ازشون پيدا نيست!» و ميرم يه تشت ميآرم. «دستور اون جادوگره چي بود؟!... ممممم... آهان... اي بابا، آخر تابستوني برگ توت فرنگي کجا بود؟ بي خيال... بذار برم تو باغچه... دِهه... غنچة امين الدوله که مال بهاره... عيب نداره... به جاش زياد ميسابمش... صب کن ببينم... گل يخ که الان در نميآد... برگ زرد چنار هم که... اي بابا، فقط عصارة هلو تو اين فصل هست... پس اين ترکيب چرا اين جوريه؟ هيچيش به هيچيش نميآد! فقط آب...» خب، بي خيال عصارة هلو هم ميشم و با فقط آب شبانه هامو ميشورم! بساب... بساب... بساب... چنگ بزن... چنگ بزن... چنگ بزن... «نه خير... مث که بدتر شد! حالا حسه خيسم شده! مگه ميشه ديگه کندش؟! بي خيال! بذار فردا با همين حس کُپيش ميکنم! خداييش!» و همون شبونه پهنشون ميکنم لبة پنجرة اتاق. اين قدم خستهام که نگو!
هاااااااا... بيدار ميشم. «ديرم نشده؟ جهنم! شدم شد! اين همه سال، امروزم روش!» انگار نه انگار که تمومِ سالهاش از همين يه روز يه روز درست شده بود! بي خيال پا شد که بره آبي به صورتش بزنه. اما اين بار ديگه اتاقش بوي خواب نميداد. بوي عجيبي بود، که نميفهميد، ولي خوب بود. خيلي خوب. چشاشو بست. شايد بوي عطر يه نفر، شايد بوي يه غذا، شايد بوي يه گل... «هممم...» و بو کشيد؛ با همون چشمِ بسته. حتي دلش نمياومد واسه پيدا کردن منبعِ بو چشماشو وا کنه. بو هر لحظه عوض ميشد؛ از اين بو به اون بو، از اين طيف به اون طيف؛ عينِ رنگين کمون.
پسره خيلي حواس پرت بود. نه که از عاشقي باشهها! از اولم عين اکبر عبدي دير ميرسيد مدرسه. از اولم همه چيزاشو جا ميذاشت! حالا هم بدون اينکه چيزي يادش بياد، داشت وسطِ اتاق عين سگا بو ميکشيد. بو ميکشيد و به ذهنش هم نرسيد که مرور کنه، که توت فرنگي و امين الدوله و چنار و گل يخ و هلو چه بويي دارن! فقط بو ميکشيد. اون قدر که ساعت براي چندمين بار اخمشو تو هم کشيد و يادش انداخت که منتظرشن. و پسر بدون اينکه رخت خوابِ پريشون و لباساي دراز شدة کف زمين و زير سيگارِ پُرو يادش باشه، حتي شبانة خيس لب پنجره رو هم فراموش کرد و دود شد وسط اون همه دودِ رو شهر!
در شب نبودن تو
لحظه ها پر از غبارن
ساعتا سنگين و جامد
شکل مرگو در مي آرن
در شب نبودن تو
هر ترانه پر بن بست
هر نفس تکرار تلخي
آينه ها بي شکلن و پست
در شب نبودن تو
من ديگه از من مي ميره
خنده خالي مي شه از تو
بي صدايي گر مي گيره
در شب نبودن تو
خاطره تکرار غربت
لحظه دست انداز شادي
انتظار هر مصيبت
در شب نبودن تو
قلب ايوونم تکيده
من و فنجون ام و تلخي
غصه هاي دم کشيده
در شب نبودن تو...
در شب نبودن تو...
آخ که هرچي استعاره ست
شکل غيبتِ تو مي شه
ثُلب خاموشيِ واژه
نرم صحبتِ تو مي شه
در شب نبودن تو...
در شب نبودن تو...
همه کاشيهاي خونه
جاي پاهاتو که روشون
مونده، با هر گام صد آه
مي کشن از قلب بيرون
در شب نبودن تو
من ام و فکر هنوزم
دل دل اومدنتو
به شب غصه مي دوزم
در شب نبودن تو
آخ که من هنوز اميدم
ياد روز بودن تو
دست اين شبا نمي دم
در شب نبودن تو
لحظه ها وا مي چکن باز
از تو هر قطره به يادت
شبي از نو مي شه آغاز
اين شباي تازه و نو
همه مهتاب ان و بارون
يه شب از سر خوشي لبريز
يه شب از غصه ها ويرون
اما اما اين شبانه
تا به يادت سر مي گيره
فکر ناب بودن تو
تو هواس که پَر مي گيره
در شب نبودن تو
اما من هنوز اميدم
ياد روز بودن تو
سلام. اينجا جاي ترانه آزمايي هم هست؟ حتماً هست. من مي نويسم. هر کس هم خواست استفاده سوء و غير سوء بکنه، پيشتر بايد بهم بگه!
من و انتشار ترانه، از امروز به طور رسمي!
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دستِ زيبايي را خواهد گرفت
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري است
روزي كه درهاي خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهاي است
و قلب
براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبالِ سخن نگردي
روزي كه آهنگِ هر حرف زندگي است
تا من به خاطرِ آخرين شعر رنجِ جست و جوي قافيه نبرم
روزي كه هر لب ترانهاي است
تا كمترين سرود، بوسه باشد
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار میکشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.
ساعت 1:30 بامداد. از خداحافظي با يك دوست باز ميگردم. خنكاي شبهاي پاياني تابستان بر تن رژه ميرود. عطر صداي خوش ايرنه پاپاس و موسيقي زيباي تئودوراكيس ماشين را برداشته و دارد به خيابان گاندي سر ميريزد. در پي كوچهايام كه برساندم به خيابان ولي عصر و از آنجا به خانه. تمام راه، كه چشم عادت به خلوت ديدناش ندارد، حضور و غياب دوستانام را مرور ميكنم:
امسال با انگيزة دل بازي آغاز شد. با اميد فراوان به سالي خوش. كمي نگذشته بود، كه زمزمة به بار نشستن تلاشهاي دوستان براي كوچ از ايران به گوش رسيد. هر جا كه كسي را ميديدم، دل دل ميكردم، آيا خبر مثبت ميدهد!
بهار و تابستان، كه وقت خوب خوش بودن بود، مبدل شد به فصل خداحافظيهاي كم و بيش طولاني و اساسي. اين خداحافظيها را مرور ميكنم:
روزبه، الميرا، كاوه، آزاده، كورش، ژامك، دانيال، دينا، نازلي، علي و ديشب روژيا؛ نزديك به ماهيانه دو نفر.
از كودكي از خداحافظي گفتن غم به دل ميگرفتم. و راست گفتهاند، كه از هرچه بدت بيايد، سرت ميآيد!
گرچه اين خداحافظيها، كمي هم شادي برايم داشته، كه بالاخره زحمات آن آدمها به ثمر رسيده، اما خب، ميشد، كه بدون خداحافظي نيز همه به آرزوهايشان برسند و همه در كنار هم بمانيم.
خب، بايد سرعت را كم كنم. به راست ميپيچم و وارد آستانة در پاركينگ ميشوم. ايرنه پاپاس همچنان از چيزي ميگويد، كه نميفهمم چيست. خميازه كشان پياده ميشوم و در پاركينگ را باز ميكنم. ماشين را پارك ميكنم، در را ميبندم و پلهها را تا طبقة اول بالا ميروم. گوشام را به در ميچسبانم. كليد دارم، اما دلم ميخواهد مامان بيدار باشد و در را برايم باز كند. بله، بيدار است. آهسته در ميزنم و مامان ميآيد پشت در؛ چه خوب كه او هست!
به به. جاي همه تون خالي. ماهواره گير داده به هايده و هي هي آهنگاي خوشگل خوشگل پخش مي کنه.
شده م يه بچه دبيرستاني، که ديواراي اتاقش پره از عکساي هايده!
اي عزيزاي دلم، يه روزي، ايوون از پرستوها پُر مي شه باز...
پُر مي شه باز!
و ما ذراتي جامد در حبابها
و ما ذراتي رقصان در پيرامون کوچکي دنياي خويش
و بي نگراني از بود و نبود هر چيز
تا تو سر خوش
در پي تجربه اي، فوتي
ترکاندي آن جهان پيرامون را
و ما رها در آسمان
و ترسان بر زمين
دريافتيم،
آن که بر زمينمان ريخت،
آن که بر بودن نگرانمان ساخت،
دوست بود
فوتش از مهر دل
«گفتم خوشا نسيمي کز بوي خلد خيزد...»
و دوست در دل پناهمان داد
و اکنون اين ذرات جامد
باز در حبابي
از حبابي به حبابي
و آن که نفس بر مي آورد،
باز هم سرخوش از يافتن
در دل پناهمان مي دهد
و در دل پناهمان مي دهند
![]()
چند روز پيش فيلمي ديدم به نام (Perfume, Story of A Murderer) «عطر، داستان يک جنايتکار».
راستش زياد از نشونه هاش دستگيرم نشد. ولي خب، ديدم ديگه. تو اين اوضاع تنبلي، بالاخره منم بايد بگم فيلم مي بينم؟!
داستان، داستان يه آقايي بود، که خانوما رو مي کشت و از تنشون عطر مي گرفت؛ عطر مقتولاشو که خيلي هم خوش بو بود. با يه چماق واي مي ساد پشت يه در و وقتي اون دخترا مي خواستن از اونجا رد شن، بوم... با يه ضربه، به قول بچه ها، خفتشون مي کرد!
غرض از اين نوشته ها؛ دختراي عزيز، وقتي مي خواين از يه جايي رد شين، حواستون باشه؛ حتي الامکان رد نشين، اگه هم شدين، بگوزين، که واسه چند لحظه هم که شده، عطرتون به مشام نرسه! مي بينين که، هيچ چيز بي حکمت آفريده نشده! به قول شيخ اجل، و چون بر مي آيد مفرح ذات! (استاد سخن جهت اين بر آمدنو تعيين نکرده! پس اين کار، حتي مي تونه استعاره اي ادبي باشه!) چه نعمتي هم فرح انگيزتر از امنيت، اونم از نوع خداداديش، بدون منت پليس و 110 و اين چيزا؟! بعدش هم که خب، البته بر هر نفسي شکري واجب...
اين بود برداشت من از اين فيلم! ببينم، تو دست و بالتون فيلم ندارين، بدين من ببينم؟!!!
+ آخ عشق ...
- آره ...
+ بذار عاشق بشي!
* جنمشو تو من مي بيني؟!
- اوهوم
+ درست زماني که فکر مي کني فاتحه ش خونده شده، مي آد. زماني که فکر مي کني درو بستي، همه روزنه ها رو هم پوشوندي، يه هو مي بيني از يه پنجره اومده و يادت مي افته که اي بابا، اونو نبستي!
- نه! تازه مي فهمي اصلاً اون نبوده!
ک مثل کُپل
صحرا شده پر ز گل
گ مثل گردو
بنگر به هر سو
ب مثل بهار
فکر کن بسيار
پ مثل پسته
نباش خسته
م مثل موش
برخيز و بکوش
آ مثل آواز
قصه شد آغاز
و قصه هامون همگي شد آغاز ... قصه ها، شراکت ها، دوستي ها، دوست داشتن ها و ما ... و سرگذشت و سرنوشت ... از اون روزا تا امروزا و از امروزا تا فرداها ...
از اون روزا که شبهاش مي شد ستاره شمرد
اسم گلاي باغو مي شد به خاطر سپرد...
//باز آن ملکه گلها غم دل ما را درمان سازد//
سالهاي آخر دبيرستان، تو اصفهان بود که اولين بار حس کردم، دارم يه صداي جادويي مي شنوم. خب با هايده و مرضيه و بنان آشنا بودم و صداشونو از ته دل دوست داشتم. ولي اين صدا از جنس ديگه اي بود، انگار.
اين صدا وقتي به گوش مي رسيد، همه حس آدمو به کار مي گرفت براي هضم خودش.
بعد از اين ديگر نيايم بي وفا حتي به خواب ات
اسم الهه رو پيش تر شنيده بودم. چندتايي آهنگ هم گوش داده بودم که خب، خيلي وقت پيش از اون بود. بعد از اون، چندتا آلبوم پاپ ديگه و کاراي جديدتري ازش شنيدم، که بعضياش واقعاً به دل چنگ مي زد
کاش پس از بارون و باد، شب بياد، مهمون بياد
حالا که در آغوش تو جا دارم
اي که رفته با خود، دلي شکسته بردي
تا کند فزون تر آتش عشق من، شده دور از نظر من
ز سفر آمده ي، چشم و دل من روشن
و ترانه هاي ديگه. تا رسيدم به کاراي اصيل و سنتيش، که تو برنامه هاي گلها خونده.
از خون جوانان وطن لاله دميده
اي رقيب اگر يار او شدي همچو من مهربان باش
هرجا که بينم نو گلي پرپر شده
با تو رفتم، بي تو باز آمدم، از سر کوي او، دل ديوانه
واقعاً نشنيده بودم که خواننده اي بتونه اين جور رنگ صدا عوض کنه، به طوري که به راحتي بتوني با آهنگ بعدي از خودت بپرسي: « اِ! اين همونه؟! »
و اين خواننده، هفته پيش رفت. اين خواننده هم رفت و خوش که اون همه يادگار ناب از خودش گذاشت.
حالا ديگه يه احتمال کوچولو رو هم بايد کنار بذاري که شايد بري کنسرتش، يا شايد يه روز از نزديک ازش تشکر کني.
کسايي که کارشون اين همه خاطره رو به ياد موندني تر کرده و اين همه بهت حال داده ن، مي رن و تو حسرت ديدارشون جات مي ذارن! چه سعادتيه که بتوني اوني رو که عاشقي تو با صداش محرمانه هم آوايي کردي، ببيني و خوش حال باشي. البته، خب، واقعاً بازم اينا که اين همه حسو مديون خودشون کرده ن و مي کنن. و خوش که مي مونن تو اون همه ترانه و خاطره ناب، تا تو، ترانه ترين ترانه زندگيتو با اونا بشناسي! پس خوش به اون بودن و خوش به اين موندن!
ياد همه شون شاد!