تبليغاتX
آنچه می گذرد

پيدا بود و او ديگر گم مي‌ديدش. او ديگر به چشم سر نمي‌ديدش و به چشم دل پيدايي مي‌پنداشت.

و او در پي خود نگاهي به هر آينة هر كسي و خود آينه دار.

او ديگر بادبادكي كه مي‌ديد بالي كه مي‌ديد به انديشه آسمان كه نه، آسمانها داشت. او ديگر رشته بر جان كه داشت و داشت شور بود و شوره‌ها از دل رفته با او.

او ديگر ديگر شعر نمي‌خواند تنها پي واژگان كه ديگر مفهوم بر دل مي‌خواند.

او ديگر كه بود و بود او باز هم خانه به خانه آينه مي‌جست؛ او و آينه و هنوز.

او هنوز هم تنها شعر از تنهايي مي‌سرايد بر برگه‌هاي تقلبِ زندگيِ شاعران...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 13:24 توسط مانی |

سلام. مطلب جديد ندارم. تو نوشته هاي يه هوا بوي نا گرفته اينو پيدا کردم:

«سر شب با آوا حرف زدم. پر بود از تعريف كردني و من اين ور، دلم پر از تنگي. مثل هميشه پر از انرژي و دور تند خواست كه با بقيه هم حرف بزنه. مي‌گفت «دوستم move كرد» و من ديگه لاك غلط گيري نداشتم كه از اين فاصله اون عزيز دلو اصلاح كنم!!! مامان هم گفت، باعث و باني‌هاش ... اون بدا رو مي‌گفت.

ولي زمين مي‌چرخه و ما ... ما هيچ، ما نگاه!!!»

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:9 توسط مانی |