پيدا بود و او ديگر گم ميديدش. او ديگر به چشم سر نميديدش و به چشم دل پيدايي ميپنداشت.
و او در پي خود نگاهي به هر آينة هر كسي و خود آينه دار.
او ديگر بادبادكي كه ميديد بالي كه ميديد به انديشه آسمان كه نه، آسمانها داشت. او ديگر رشته بر جان كه داشت و داشت شور بود و شورهها از دل رفته با او.
او ديگر ديگر شعر نميخواند تنها پي واژگان كه ديگر مفهوم بر دل ميخواند.
او ديگر كه بود و بود او باز هم خانه به خانه آينه ميجست؛ او و آينه و هنوز.
او هنوز هم تنها شعر از تنهايي ميسرايد بر برگههاي تقلبِ زندگيِ شاعران...
سلام. مطلب جديد ندارم. تو نوشته هاي يه هوا بوي نا گرفته اينو پيدا کردم:
«سر شب با آوا حرف زدم. پر بود از تعريف كردني و من اين ور، دلم پر از تنگي. مثل هميشه پر از انرژي و دور تند خواست كه با بقيه هم حرف بزنه. ميگفت «دوستم move كرد» و من ديگه لاك غلط گيري نداشتم كه از اين فاصله اون عزيز دلو اصلاح كنم!!! مامان هم گفت، باعث و بانيهاش ... اون بدا رو ميگفت.
ولي زمين ميچرخه و ما ... ما هيچ، ما نگاه!!!»