كار جديد خوانندة خوب اين ور آبي، حامي، به اسم «فقط نگاه ميكنم»، پخش شده. كار در كل كار خوبيه و قابل چند بار گوش دادن هست.
حامي صداي بسيار قوياي داره و مثل بقية خوانندههايي كه با بابك بيات كار كردهن (ابي، ستار، داريوش، ماني رهنما)، تكنيكهاي خوبي داره، كه صداشو جذاب كرده. (مقايسه ممنوع!) ولي يه نكتة خيلي بارز تو صداش هست و اون هم طرز تلفظ ن و ل هست، كه بعضي جاها خوب خوندناشو جداً تحت تأثير قرار داده. نميدونم كه اصولاً اين مسئله قابل حل هست، يا نه، اما اگه ميشناختماش، جداً پيشنهاد ميكردم به فكر رفعاش باشه.
ملوديها، خب، از نظر منِ شنوندة حرفهاي، كه در حد شنيدن با ملودي آشنا هستم، پُر بدك نيست. تنظيمها هم نسبتاً كاراي خوبيان. يه كار قديمي تو آلبوم هست كه كار پرويز مقصدي، اردلان سرفراز و واروژانه. به ادعاي صاحبان اثر، اين ترانه از قديم مونده بوده و كسي اجراش نكرده. ظاهراً هم به پيشنهاد ناصر فرهودي، كار براي بار اول اجرا شده. جالبه كه تو معرفي اثر، تنظيم اثر واروژانه! دست كم ننوشتن كه تنظيم از فلاني، با الهام از تنظيم واروژان (ميبينين كه هنوز براي بالا بردن كلاس يه كار، متوسل ميشيم به نخبههاي قديمي؟! خدا بيمرزدشون! البته حساب نخبة امروزي، آقاي رئيس جمهورو كنار بذاريم!!!).
ترانهها، چندان مايهدار و جوندار نيستن. يكي از قشنگاش، همون كار اردلان سرفرازه، كه ساده و بياستعارهس. ولي بعضي ترانهها، مثل «گل مينا» يه استعارههايي داره كه كنار هم نميشينن! كلاً ترانههاي آلبوم از اين استعارهها زياد داره. (مثل تعريف از سحر و بلافاصله تشريح شب)
تنظيمها هم، خب، نسبتاً خوبه و به جا. به خصوص ريميكس آهنگ غزل. آهنگ «ماهي دلتنگ» هم، كه كاملاً امضاي واروژانو پاش داره و خيلي قشنگ و سادهس، مثل خيلي از كارهاي قديمي، كه اگه ميتونستن حرفو تو دو خط با يه زبون ساده بزنن، كشاش نميدادن و بيخود استعارههاي آنچناني در نميآوردن.
خلاصهش، كارو بگيرين و گوش كنين؛ باز هم ميگم، بدون مقايسه!
شنيدن كار قبليش، «دو نيمة رؤيا» رو هم اكيداً توصيه ميكنم.
تابستان آمد. هُرم خوب لحظههاي بيخيالي باز در ذهنام پراكند. باز يادم آمد، آن پروازهاي بيخيالانه را بر بيبرنامگيها. باز يادم آمد آن همه سرخوشي را از آن همه بياجباري. صف جوجههاي بينوا بود كه تلف سرگرم شدن ما ميشدند.
و من سرمست مدرسه نرفتن، امتحان نداشتن، سرزنش نشدن و هزار حس خوب ديگر...
چه روزهاي خوشي بود. در لحظه زيستن را، كه انگار استعدادي ذاتي بود، بلد بوديم. لذت بردن از لحظهها را كه گام به گام در وجودمان، در رؤيايمان، در جيبهاي لباسمان و در هزار جاي آشنا وجود داشت استفاده ميكرديم و تمام نميشد و ما هم تمام نميشديم.
هنوز حرف تابستان كه ميشود، ذوقِ تمام ميشوم، لحظهها را. هنوز تابستان كه ميشود، كودك بيخيال چند سال پيش ميشوم. كاش تابستانها كوتاه نبود و كاش آن همه اجبار به جاي تابستان تمام شدني بود. كاش همه ذهنام پر بود از خاطرههاي خوب تابستاني و خالي بود از وحشت لحظههاي اجباري!
همين خاطرات را عشق است اما حالا هم. حالا هم همين ياد لذت بردن از لحظه را عشق است. و اين عشق را تقسيم ميكنم با هر كس كه از هر اجبار دلزده بوده و هست. با بهترينهايام، ارمغان، فائقه، پريرخ، الهام، سينا، محمدرضا، رژيا و هزار عاشق ديگر بياجباري ... و هزار عاشق ديگر آزادي ...![]()
