تبليغاتX
آنچه می گذرد

ازم مي پرسه: «چي مي خواي برات بيارم؟»

مي خندم و ياد قصه طوطي و بازرگان مي افتم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:53 توسط مانی |

قحطي. آغاز. هيجان. رعد و برق. باران. سلام. ماندن. هرزه. تکرار. (بيمارستان، تفاوت، هوای تازه). بارها. در به در. جرقه. اتفاق. بار اول. آهني. مشورت. اعتراف. بهترين. دادشي. قهوه اي. راه دور. قديمي. شب و روز. تازه. يک نفس. بي هوا. گشايش. اميد. ذوق. انتظار. رقص. رسيدن. وعده. پوز. بيخوابي. اعصاب. تکدر. توقع. بيداري. آگاهي. وقفه. باز هم. رجوع. تکرار. خستگي. کسالت. اشمئزاز: بوي بد. دعوا. انصراف. تنها. ناخنک - اشتها. تکرار. بر عکس. ذائقه. جرقه. ترديد. غور. مشورت. بهترين. تشويق. قديمي. تشويق. جدي. جداً. اضطراب. شماره. انتظار. مشغول. مشورت. جواب. مشاوره. درمان. هفته خاکستري. پُرکار. انتظار. ؟. ...

 

با کلمات بالا يک جمله بسازيد.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:3 توسط مانی |

از ديروز اعلام کردهاند، فرم قبر مجاني ميدهند. پر کنيد تا در قرعه کشي قبر مجاني برنده شويد. نميتوانم بروم بيرون. همه جا تبليغ قبر مجاني کردهاند. بيلبوردهاي سياه سرد، کلمههاي سفيد يخ بسته روي کاغذهاي سياه. يک جا که جايزه هم ميدادند براي ثبت نام: سه ماه برق مجاني. و مردم براي ثبت نام صف بستهاند. در صف از هم جلو ميزنند و سر نوبت با هم درگير ميشوند. نوبتشان هم که ميشود، دعا و نذر ميکنند.

***

من سردم است. سردم است و اين سرما را پس تکه تکه پوستم حس ميکنم. سردم است و از بوي گند اين سرما عقم ميگيرد. از بوي گند نفسهاي آدمکهاي خيمه شب بازي عقم ميگيرد. از نمايش نامههاي نا گرفته هزار بار نوشته نفرت دارم. از نخهاي متحرک بيزارم. از نورافکنها و روشني اين صحنه بيزارم. از انتظار تشويق پايان نمايش سرم درد ميگيرد. از خندهها و تقاضاهاي تکرار تماشاچيها گريزانم. من سردم است و از اين سرما بيزارم؛ از اين سرما ميترسم. ميترسم تمام سردي تکانهاي سر و دستم از همان نخها باشد. ميترسم نمايش نامه نويس بيپير پايان اين نمايش را تلخ نوشته باشد. ميترسم آخر نمايش که رسيد، براي گرم کردن، تمام صحنه را آتش بزنند. ميترسم از تمام مکالمههاي نمايش، از آنتراکتهاي ميان پرده و از تيرَک به تيرَکِ سيرک. من از بودن بر اين صحنه وحشتم گرفته! من سردم است و ميترسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:12 توسط مانی |

چه چيزت به جا مانده پسر؟ يک عکس؟ يک آي دي؟ دو عکس؟ دو آي دي؟ پس خودت چه ميشوي؟ پس بدن دراز کردهاي تنها به هواي نماياندن يک عکس يا نهايتاً دو عکس از مثلاً دستات؟ آن روزها که از اين قرتي بازيها نبود. يک همسايه بغلي بود، يک دختر عمو. دختر عمو که بخت ناخواندهات بود، همسايه بغلي هم که زودتر عاشقش شده بودي. ميماند که مثل آدم گردن بنهي يا مثل بلا نسبت گوساله گردنات بگذارند. اين مقولههاي چت و وب کم و نامه نگاري نبود به خودم، آن هم الکترونيکاش! اينها ديگر از کدام قبرستان سبز شد، خودم هم نميدانم. آمديم بعد از اين همه سال، خير سرمان استراحت کنيم، گند زديد به آفريده و نيافريدهمان. هويت ايجاد کرديد، جامعه بنا کرديد، ارتباط درست کرديد؛ اي به کرده و نکردهتان. مثلاً خودم عقلم نميرسيد که با سوادتان بيافرينم؟ خودم نميتوانستم فناوري ساز به دنياتان ببرم؟ اي لعنت به آن درختي که باعث و باني دوريتان شد از دم دستم.

همين الان، مثل بچه آدم – اي کله هم آدمتان، هم حوايتان- ميروي ساين اين ميکني، عکسات را بر ميداري، مشخصاتات را پاک ميکني و قبل از بيرون آمدن ميخواهي که آي ديات را گور به گور کنند! به خودم، کردي، کردي. نکردي، هرچه نابدتر است در جهنم ميگذارم که بداني سر پيچي يعني چه! من که وقت ندارم مثل جبرئيل دم به ساعت اثاث بکشم به خواب و بيداري نکبت گرفته تو و امثال تو. به چه جرمي؟ که يک غلطي کردم، فرمول تازه طراحي کردم! اي لعنت خودم بر اول و آخرتان! اي کاش، اي کاش فقط لحظهاي بر ميگشتم به همان لحظه اول؛ به جاي اردنگي، ميدادم با سرب پاگيرتان کنند که اين همه وقت چپ و راست به اين همه رنگ و شکل در نميآمديد! افسوس و صد افسوس!

***

آخيش! برم تو سايت، ببينم چه خبره. دبليو دبليو دبليو...

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:49 توسط مانی |

آمدم. به قول مهوش، «اومدم از هند اومدم...» اما با بوئينگ 747 آمدم. از سرزمين همه اش آدم آمدم. سفر جالبي بود. پس از مدتها، آدميزادانه سفر غير کاري کردم. البته با اينکه انتظار امتحان بود، آخ که چه کيفي داد آزادانه سفر کردن.

کنار دوستان فقط ديدن و تجربه کردن و گفتن و خنديدن. گزارش از سفر بماند براي بعدها. اما نکته ها اين سفر داشت که چند موردش را ذکر مي کنيم.

اين آدمها که مورد تعجب خارجي ها هستند و بعضاً مورد خشمشان، دنياي منحصر به فردي دارند. دنيايي که قناعت خورشيد روزش است و آرزو – به گمانم – مهتاب شب اش. اين آدمها در استانداردهايي که براي ما پايين تعريف شده است، گذران مي کنند. فقير و غني با مقولاتي از قبيل زياده خواهي و البته در مواردي حتي رفاه اوليه بيگانه اند. آنها که بر زمين مي خوابند، بايد بر زمين بخوابند و آنها که در خانه، بايد در خانه. نمي دانم اين مدت کم کافي بوده – دروغ مي گويم؛ مي دانم نبوده – اما آنچه ديدم، مرا بر اين داشت، که اينها آدمهايي اند که هنوز مصرف زده نشده اند. بماند که هجوم کالا و به گمانم بستر نسازي، آنها را نيز به ورطه مصرف سوق دهد. آدمهاي بي خانمان از صبح که بيدار مي شوند با هم صحبت مي کنند که نمي دانم با اين همه سکون چه دارند که به هم بگويند. همچنين بي خشم و اعتراض به کار خود مشغول مي شوند و کسي توضيح بابت کاري از کسي نمي خواهد. يک کلام راحت اند. نمي توانم بگويم اين راحتي مثبت است يا منفي، اما بسياري از ما اينگونه زيستن را براي خودمان نمي طلبيم.

آنچه پر رنگ مي نمود، همساني آدمها بود با طبيعت. آدمها بسيار زياد جزئي از طبيعت بودند؛ بي خانماني که بر زمين مي خوابيد، از جنس همان زمين مي شد و آنکه در خانه، از جنس همان هوا و سنگ و چوب.

من به شخصه نمي توانم آنگونه زندگي کنم. تلاشي هم ندارم، اما حسرت يک چيز را مي خورم؛ در هند، تو همان که هستي، هستي. نه بايد خودت را رنگ کني، نه صورتک بپوشي، نه چيزي ديگر وانمود کني. اينها البته دريافت هاي يک گردشگر است. تا آنها که آنجا زندگي مي کنند و خود هندي ها چه بگويند. به هر شکل بخت با من يار بود و به همراه ميزباناني عزيز و فضايي صميمي يک قسمت ديگر زمين را هم ديدم. از ميزبانان گلم که حسابي چرخاندمشان، ممنونم و اميدوارم که همواره خوش باشند و از فيض حضور من برقرار!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:5 توسط مانی |

اولين روز در بمبئي بدين ترتيب گذشت که ما باران ديديم. در اولين ساعات، بمبئي اتاقي بود که بيرون آن همواره باران مي بارد. باران مي باريد. باران زياد مي باريد. باران هميشه در حال باريدن بود. باران هميشه تند مي باريد. باران همه اش مي باريد. باران تند تند مي باريد. باران شرشر مي باريد. باران خيلي مي باريد. باران فردا هم مي باريد. ديروز هم گويا باران مي باريد. باران پس کِي نمي باريد؛ باران در شب نمي باريد که ما رفتيم بيرون پي الواتي و الحق که خوشِ دنيا بر ما بگذشت. مي گوييد نه، نگاه کنيد هنر نمايي ما دوستان گل را:

http://in.youtube.com/watch?v=WYuu1fuYqh0

http://in.youtube.com/watch?v=Do2CB0CUCx8

 

مي بينيد؟ حالا بگوييد باران، ببخشيد، بمبئي بد جايي است! با ما که بهتر هم شد. تا اينجا جايتان خالي!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:28 توسط مانی |

صبر مي کنم، تا تو را بياموزم. صبر مي کنم، تا چکه چکه هاي دستانم بلندي تو را بر زمين رسم کند. صبر مي کنم تا حضورم، خنک از نفس هاي گرم تو باشد بر زمين تب زده ام.

مي نويسم. دستت را هزاران بار مي نويسم. انگشتان بلندت را تا سرِ خط ادامه مي دهم. سرِ خط، انتهاي دستانت، بوي شعر مي دهد، بوي آشناي هم خوابي. ناز تن ترد تو، آميخته با تمناي هر رگ من، مي چکد هنوز از نوک انگشتانت.

ياد نگاه هاي اول را خط به خط مشق مي کنم: نگاه خريدارانه تو به صف نوشيدني هاي حلال و نگاه خريدارانه من به پستابلنداي از ابتدا تا انتهاي حضورت و به باور مي کشم، غوطه ور شدن عرياني ات را در پندارهاي حرامم.

صفحه هاي تازه، صفحه هاي نوشته، صفحه هاي خيس، صفحه هاي جوهر پخش شده، و جا پاي من بر صفحه ها.

باز هم مي نويسم. دستانم به بالا و پايين، طرح گودي هايت را مي کشد. رنگ به رنگ مي شود دستانم، رنگ به رنگ حضورت را که مي پردازم. باز هم جوهر و خيسي بر هم فرود مي آيند. تمام کاغذها و ذهنها رنگ خيس حضور اتفاقي ات را به خود مي گيرد.

باز هم مي نويسم، بي هراس از امتحان. هر بار واژه اي را اشتباه و کم، به اميد جريمه هاي پايان وقت. وقت اما کم نمي آيد؛ وقت اصلاً پايان نمي يابد. انتظارِ من براي انتخاب و انتظارِ تو براي انتخاب، گويي همان خيسي و جوهرند که در هم آميخته اند. حاشيه لخت صفحه هاي خاکستري اما، انگار پيش بيني عطش نوشتن را کرده اند. لخت و بي خط اند و من با هر گام طرح دنبال طرح مي کشم.

تو اما انگار تمامي نداري. حتي پس از باران ادامه مي يابي. شب هم که مي شود، آفتاب هم که در مي آيد، هنوز دورنماي تازه داري. و من نزديک تر مي خواهم. نزديک به اندازه چرخيدن در بازوانم به آهنگي شاد. نزديک به اندازه حس کردن سفتي دکمه هاي پيراهنت در ميان انگشتانم. و من نزديک تر مي شوم. و باران پسِ طرحت مي زند از اين ادراک. تو اما انگار تمامي نداري. انگار اصلاً تمامي نداري!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 19:23 توسط مانی |

انگار اين مدت دوري خيلي موثر نبوده.

از امروز و امشب دو تا چهره دورتر و دو تا ياد نزديک تر. دو تا خنده خاموش تر و دو تا دوستي پر رنگ تر. دو تا تکيه تردتر و دو تا غصه دم دست تر!

انگار نبودنهاي پيش، چون مهر موقت خورده بود، قابل تحمل تر بود. انگار لحظه هامونو بلندتر نمي خنديديم که شايد سکوت خالي صداتون کمتر به به گوشمون برسه. انگار خنده هامون زنگين تر بود.

حالا هجي کردن اين خلوت و قافيه دادن به سکوت مي شه ادبيات پارتي ها و مسافرت ها، جمع ها و تفريق هامون. حالا جبران نبودن خنده هاي شما با بلندتر خنديدن هاي ما مي شه زور کش کردن خاطره هاي شما به دنياي مجسم ما.

مي بيني؟ حالا ديگه جدي تر با انگشتاي دو تا دست شمرده مي شيم و کم مي آيم. حالا ديگه اجبار کم بودن، کم نياوردنو با خودش بهمون ديکته مي کنه. حالا ديگه ... نه، حالا ديگه حالا نه؛ بعداَ، بعدها، بعدترها! يه قصه مي سازيم بعدها، که آدماي توش نه منتظر بعداَ ن، نه نگران قبلاَ؛ ديروزشون به خلوتي فرداشونه و امروزشون به لبالبي امروز. آدمايي که "ما"هاشون رياضي و جغرافي و اجتماعي ور نمي داره. آدمايي که مث شعرن. مث قصه ن و مي مونن. آدمايي که تنها الان دارن و هيچ بهانه زشتي از هم دورشون نمي کنه. اسم آدماشم مي ذاريم آدم؛ ما که آدمي نکرديم. بذار هرچي دل پر از آدمي نکردن داريم، بشه استعداد اونا واسه آدميت. يکي مي شه من، يکي تو، يکي علي، يکي آرش. تازه هر کدومشون يه قصه ديگه از آدماي ديگه اي دارن که اونا هم آدمي مي کنن. اوناهم به همين ترتيب. مي بيني؟ دنياي اون قصه هامون، چه دنياي سبزي خواهد بود، که همه هستن. همه سزاوار با هم بودنن و بي همي هيچ نفسي رو تنگ نمي کنه. هيچ آدمي خنده رو سپر تنهايي نمي کنه و قنبرک زدن افسانه مي شه. قصه هايي که همه آدما توش آدم خالصن. خنده ها و گريه ها و همه چيشون هم خالصه. حتي ترس از شنيدن و خوندن مامان باباهاشونم خالصه. راستي اسم قصه مونو چي بايد بذاريم؟ ما که نمي دونيم اون دنيا چه جور دنيايي مي شه، چه جوري واسه قصه ش اسم بذاريم؟ مي شه اول تعريفش کنيم، بعد يه اسم براش بذاريم.

------

چه فصلي! شباي لعنتي؛ تو بهار و اينجور خشک!

 

 

(اين متنو شبي که نازلی و علي داشتن مي رفتن نوشتم. به سفارش ارمغان تو کامنتاي نازلي ننوشتمش تا اينکه نازلي پست جديد گذاشت. "تو"ی اين متن اونه.)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:13 توسط مانی |

ميبيني؟ Brown Girl هيچ شريک ديگهاي رو نميطلبه. يه پاي رقصم لنگه!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:1 توسط مانی |

يه بازي:

اگه قرار باشه يکي از خاطرههامو بهم پس بدين، کدومو ميدين؟ بد و خوب و خوش و تلخشو خودتون انتخاب کنين. فقط قراره بدينش که مال خودِ خودم باشه! فقط هم يکي! همه دعوتنا.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:52 توسط مانی |