یک سال و پنج ماه از آخرین نوشتنم می گذرد. و هفت ماه از کوچ کردنم به این سر این گردوی بزرگ گاه پرمغز و گاه پوچ (که اگر با شواهد اثبات نشده بود، می گفتم دنیا تخت است و این جا، آخر دنیا).
نوروز 1390 در دبی به کار گذشت. دو ماه در دبی بودم و محدودیت دسترسی به سایت ها در آن جا کمتر از ایران بود. از طریق فیسبوک دوستی، معلم کلاس اول دبستانم را، پس از سی سال که در پیش بودم، پیدا کردم. و این شد که عقیدۀ «ارتباط باید واقعی باشد، نه مجازی» را کنار گذاشتم و به خانوادۀ بزرگ فیسبوکی ها پیوستم. آن جا نوشتم و خوانده شدم. وبلاگ برایم کم رنگ شد - هم خواندنش، هم نوشتنش. اما در این میان چیزی در نوشتن هایم کم می آمد. چیزی که باعث می شد از نوشتن، به اندازۀ گذشته، راضی نباشم. و امروز پس از هفته ها، به پاسخ دست یافتم. در فیسبوک می نویسم که بخوانند، اما این جا می نویسم که نوشته باشم. و اولی، چون میان دوست و آشناست، با خودسانسوری هایی خودآگاه یا ناخودآگاه پیوند می خورد. پس تصمیم گرفتم که بازگردم و دوباره از سرخط بنویسم.
دوباره از سر خط بنویسم. بنویسم و بنویسم و بنویسم تا از من و کیبورد و این بلاگ آباد، یکی تمام شود.
----------------------------------
نوبت به فرشتۀ سیاه رسید. یک دنیا خشم و بیزاری بود. لبخندی از موفقیت زد و هدیۀ خود را به نوزاد داد. چیزی شبیه نفرین در گوش نوزاد زمزمه کرد. نوزاد از خشم او دلش گرفت. تا این همه خشم را تصور نمی کرد. فرشتۀ سیاه، بی اعتنا به دل نوزاد، راه خود را از میان جمعیت باز کرد و رفت. ناپدید شد؛ خشنود و خرسند.
اما در گوشه ای دیگر از تالار، دو چشمِ باز نگرانِ اتفاق بود. فرشتۀ آبی پوش که مهربان بود و هوشمند، هدیه را دید و از همان فاصله صدای شکستن چیزی را درون جمعیت شنید. او هم دلش گرفت. کمی اندیشید. نوزاد هم نگاه ناامیدش به او بود. تصمیمش را گرفت؛ هنوز هدیه ای به نوزاد نداده بود. استوار اما نرم به راه افتاد. صورتش را تنها لبخندی از امید پوشانده بود. نزدیک نوزاد شد. نوزاد با دیدن لبخند فرشتۀ آبی، درونش گرم شد. انگار آبشاری از مهر درونش جوشید. ذهنش تمام امید شد. فرشتۀ آبی چوب دستی اش را چرخاند و زیر لب وردی از مهر خواند. نوزاد بالید و بزرگ شد. بزرگ و بزرگ تر. تا آسمان قد کشید. و فرشتۀ آّبی به بزرگ شدن او لبخند می زد.
فرشتۀ آبی همچنان چوب دستی به دست، آن جا ایستاده بود؛ نگران، اما پر از مهر، پر از مهربانی.
بانوی لاله عباسی، آن که برای کودکان لالایی و برای بزرگان بیداری به همراه داشته ای، تو را دیدم. تو را و تمام احساسات شعورم را. و تو را حفظ کردم. تمام حافظه ام را مرور کردم.
مرا که شعر تمام حافظه ام است، بیدار کردی و مرا که شعر تمام حافظه ام است، به خواب بردی. چگونه بانو؟ تو می شیندی و می دیدی. و من شنیده بودم و امروز دیدم. امروز دیدمت و سر تا پا خم تر از دیروز شدم که تنها می شنیدم.
بانو، که شنیدنت دیدن است، مرا شنیدی و دیدی. و من تمام این سال ها را یک شبه دیدم. و تو همه این سال ها را می دیدی. بانوی لاله عباسی، بر دستانت بوسه می زنم. بر دستان آن کس که سال ها پیش در خفقان سنت و عرف، دخترش را به آموزش موسیقی فرستاد؛ بی واهمه ای از شماتت ناکسان.
یک گلی سایه چمن تازه شکفته
نه دستم بهش می رسه
نه خوش می افته
مستم مستم مستم
و تیغت امشب، برید شستم را. و من از نور و غزل زیبا شدم باز. من که پاییز را با پاییزت و بهار را با لاله عباسی ات مرور می کردم، امشب صدای ستبرت را شیندم. من نشسته بودم و تو همچنان ایستاده بودی. و همچنان ایستاده طعنه بر بهمن شوم می زدی. و من دل گرم از طعنۀ تو، طعنه بر بهمن شوم می زدم؛ چنان که سی و اندی سال!
بانوی لاله عباسی، از شوبرت خواندی تا نواهای بی نام سازندۀ ایرانی. بانوی لاله عباسی، تو را دوست می دارم که مرا دوست می داری. تو را به بزرگی نامت در این سی و پنج سال دوست دارم و مرور می کنم صدای ستبرت را. بانوی لاله عباسی، سپاس.
--------------------------
به بزرگی شبی که به کنسرت پری زنگنه رفتم.
ببخشید، لحظه ای وقتتان را بگیرم؟ ما پیشتر یکدیگر را ندیده ایم؟ دل نداده بودیم به هم؟ پیشتر با شما بر بستری دراز نکشیده ام؟ گمان می کنم انگشتانم ساعتی بر پوست شما سوخته بود. فکر می کنم پیشتر، ساعتی چند شاید، نه بیشتر، سخن گفته ایم؛ زمزمه ای شهوت زا شاید. و پوستم جای انگشتان سوزانی را مرور می کند؛ انگشتان شما نبوده؟ نگاه کنید؛ هنوز دستانم می لرزد، گاهی؛ از لیزی عرق تن کسی است زیر انگشتانم. شما نبوده اید؟
ببخشید، چهره تان آشناست. آن جا، بر صورتتان، زیر گونه هایتان، جای دستان من نیست؟ و آن گوشه از لبانتان را پیشتر بر دندان نگرفته ام؟ دستانتان می لرزد. از لیزی عرق تن من نیست که زیر انگشتانتان داغ شده بود؟
چشمانتان نیز عجیب آشناست. و اگر این همه دور نبود، جداً به یادتان می آوردم.
آهان! ترانه ای بخوانم، شاید یادتان بیاید.
...
یادتان آمد. یادتان می آید.
-----------------------------------------------------------------------
به بهانۀ آشنایی چند ساعته با کسی که چهره ام را آشنا می پنداشت. برداشتی از ترانۀ «Pardon» با صدای خوانندۀ ترک، Sezen Aksu
یکی دو ماشین بیشتر نداشتیم. آن ها هم قراضه بودند. جیب هایمان هم پر نبود. تمام درآمدمان پول تو جیبی بود و آب باریکه ای از تدریس و فروش صفحه و از این دست. دل هایمان اما چه پر بود. سیلاب خوشی بود که دم به دم دل را می برد. بالا و پایین کردن های شب های جمعه بود و چهار پنج نفر بی خبر از دنیا. مغزهایمان را امید به فردا سرشار می کرد. دلمان خوش بود – نه تنها خوش که پر بود – از خوش گذرانی بی هیچ.
یاد همه آن روزها به خیر. یاد همه آن قراضگی های ماشین و بی پولی ها به خیر. راستی آیا هنوز هم ممکن است ترنم یک ترانه بهانه ای باشد برای دوستی های بی غش؟ هنوز هم می توان با چراغ قوه ای اختراعی بی همتا کرد و خندید؟ هنوز هم می توان با صحنه سازی زور گیری از رفقا مردمِ بی نوای سعادت آباد را به تماشای تئاتر بی بلیت دعوت کرد؛ و تصور اینکه مرگ هم حتی پایان دوستی ها نیست؟ آه که چه زیبا بودیم آن روزها و لحظه ها چه زیبا بودند. آن روزها رفتند؛ آن روزهای خوب، آن روزهای سالم سرشار؟ حالا با تمام آرزو در پارکی می نشینیم و هوا چه خوب است و پارک پر است از فضای خوش خاطره ساز، و با تمام ناباوری از بودن در کنار هم حوصله مان باز نمی شود. و بی حرف می نشینیم به تماشای گربه های سیاه و سفیدِ شب بیدار. کاش تنها مهاجرت فاصله ساز بود. کاش تنها فاصله، بی حرفی را سبب می شد. امروز اما در کنار همیم و دور. در کنار همیم و پرفاصله. ولی هنوز این فاصله را نمی توان با دست هایمان پر کرد؟ نمی توان سکوت را با لطیفه ای شکست؟ نمی توان به جای مرور خاطرات دیروز، امروز را خاطره ساز کرد؟
کاش می شد. کاش دوباره در همان ماشین های قراضه می نشستیم. کاش هنوز به جای سی دی، کاست گوش می دادیم و در حسرت یک کیفیت خوب، آه می کشیدیم. کاش هنوز تنها وحشتمان، وحشت امتحان بود. و به جای این همه، حرفی برای گفتن داشتیم. کاش این همه ناتوان نبودیم. کاش این همه ناتمام نبودیم.
چه کرده اید با این روزگارِ ما، که یکدیگر را به امید ندیدن بدرقه می کنیم؟ می بینید؟ تعفن سرخی های ریخته بر امروزهایمان از سرخی های متعفنِ اندیشه های دیروزینِ شما دردناک تر است. نمی بینید؟ نگاهی بر صفحۀ شماره های گرفتۀ تلفن بیندازید. ببینید که امروز برای تبریک سی امین سال تولد عزیزترین دوستانمان چقدر تلاش کرده ایم. راستی، شما سی سالگی رفقایتان را چگونه و در کدامین خیابان به آسانی جشن می گرفتید؟
من امروز دلم می خواست بهاره را در آغوش بگیرم و سی سالگی اش را با خودش جشن بگیرم. دلم می خواست سال دیگر زادروز فرشاد را در خانۀ خودش تبریک بگویم. اما شما بگویید بر سر روزگارِ ما چه آوردید؟ بگویید. و لطفاً این بار کمی تعقل کنید. این بار کمی انصاف خرج اندیشه تان کنید.
اما نه. نگویید. هیچ نگویید. بر شما خرده ای نیست که پدران مایید و مادرانمان. بر شما تنها نگاهی سپاسمندانه باد که ما را در روزگار سخت تر از روزگار خود به دندان گرفته اید. هیچ نگویید. فقط با خود بیندیشید که بر ما چه آوردید. بر ما چه آورده اید.
طرحی ام؛ طرحی با خطوط درهم و صاف. طرحی از دیروزها و امروز. طرحی از تجربه های شاد و تلخ. طرحی پر از خطوط ساده و پیچیده. خطوطی کامل و نقطه چین هایی.
تو که می آیی، قلم به دست می گیری، نقطه چین هایم را کامل می سازی. خطوط را ویرایش می کنی. کامل تر می شوم. پیداتر می شوم. می آیی. می مانی. و من می مانم. تکیه بر دیوار سترگ اطمینان و باور، زدوده از سموم طراحی های اهریمنی.
آری. با تو می توان ماند. با تو می توان بود. با تو می توان واقعیت داشت. و من امروز به واقع، هستم و واقعی می مانم.