تبليغاتX
آنچه می گذرد

طرحی ام؛ طرحی با خطوط درهم و صاف. طرحی از دیروزها و امروز. طرحی از تجربه های شاد و تلخ. طرحی پر از خطوط ساده و پیچیده. خطوطی کامل و نقطه چین هایی.

تو که می آیی، قلم به دست می گیری، نقطه چین هایم را کامل می سازی. خطوط را ویرایش می کنی. کامل تر می شوم. پیداتر می شوم. می آیی. می مانی. و من می مانم. تکیه بر دیوار سترگ اطمینان و باور، زدوده از سموم طراحی های اهریمنی.

آری. با تو می توان ماند. با تو می توان بود. با تو می توان واقعیت داشت. و من امروز به واقع، هستم و واقعی می مانم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 15:3 توسط مانی |

سرانگشتانت قطره های باران است. می چکد بر سینۀ برهنه ام. می چکد و من سبز می شوم. جوانه می دهم. شاخه می کنم، و پرستوها در گودی انگشتانم تخم خواهند گذاشت.

می دانم،

می دانم،

می دانم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 0:38 توسط مانی |

شاعرم. شاعرتر از آن که تو از همه رنگ های زرد دنیا بگویی و خورشید نشوم. شاعرتر از آن که تو از همه خنده های کودکی بگویی و من شوق نشوم. شاعرتر از آن که نشانی انتها را بپرسی و من تا بی نهایت راه نبینم. شاعرتر از آنم که چشم هایت را ببینم و تنها یک شعر به یادم بیاید. شاعرم. حتی شاعرتر از پیش. می بینی که؟ و این چند خط را هم از میان آن همه واژه های ناب و تازه برایت که نه، به شوقت جدا کرده ام. قول می دهم به شاعرتر شدن. و پیداتر شدن. و آنگاه برایت سرودن.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 3:56 توسط مانی |

دستانت را می گیرم و از بلندترین شاخه بالا می روم. سیزده سال از آن آغاز می گذرد و من حالا این بالا، چشم اندازی به وسعت تمامی این سیزده سال را به چشم می بینم. با تو می گویم که تا به حال چنین بلند نبوده ام. می خوانم که باور می کنی. می دانم که پرنده بودن تا این ارتفاع یعنی چه. بس که سرازیر رفته ام، می دانم که بالا رفتن چه تجربه ایست؛ آن هم تا اینجا. از بلندا نمی ترسم.

تو، پل های روی صورتت رنگ شب می دهد. بوی شب می دهد. روز است و لی پر از بوی شب؛ بوی روشنیِ شهوتناکِ باکسی. به تو می گویم که هیچ شبی را به اندازۀ این روز دوست نداشته ام. و تو این روز را هنوز دوست داری. از هنوز تا همیشه این روز را به یاد خواهم داشت.

نگاهی می اندازم به زیر. و آنگاه از صدایت آویزان می شوم. پایین تر می آیم. هنوز روز است و من پایین تر از بهانه ای ام که چند سال پیشترک گرفتی. ولی حالا بهانه ای نیست. تنها آخرِ زیبای توست؛ و دست من در پی چیدن، فارغ از نیشِ شاپره. ریشه ای نیست. همه ساقه ای. و من خوشم از ساقه های سر به میان کشیده. و می دانم همین ساقه ها مرا دوباره بالا خواهد برد. پس در سایه منتظر می مانم.

پکی به سیگار و دمی به خمره و توقف پایان می یابد.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:29 توسط مانی |

برای آنانکه نمی نشینند


شاعرها را می برند. دستشان را حنا می گذارند و در شب وصلت وحشت، تنهایی را جهیزشان می کنند. و آنگاه که می اندیشند از رهایی، با صلابتی دستان حنایی را بر آتش گداخته کباب می کنند.

شاعرها را می خوانند. شعرهایشان را می خرند. با شعرهایشان ترانه می سازند. شاعران را رها نمی کنند اما. و تا شام می رقصانندشان به ترانه.

شاعرها را جشن می گیرند. برای اینکه مهمانان پرحوصله باشند، بزکشان می کنند؛ رنگ و وارنگ. و در تالار که می رقصند، با قلمی، هر مهمان شعاری می نویسد. و نیمه شبان، شاعر را برهنه نصیب وصال بهترین شعار نویس می سازند.

شاعران اما می بینند. می خوانند. می رقصند. تن ارزانی می کنند و صبح که همه خوابیدند، با دست های کباب شده، تازه ترین شعرشان را می نویسند. و شعر بوی تازگی می دهد. نه خسته است، نه کباب، نه هلاک. و شاعران خواب دیگری را به بیداری بدل می سازند. «بگو باشد تا روز بیداری.»

نیمه های روز، خواب خفتگان بوی علف تازه می گیرد. و خفتگان هنوز بوی نا می دهند. و برمی خیزند، تنی می جنبانند، و فهرست نام شاعران را تازه می کنند.

و همچنان می گوییم: «بگو باشد تا روز بیداری.»


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:0 توسط مانی |

می آیی. نزدیک می شوی. آن قدر نزدیک که دلم هُری می ریزد. آن قدر نزدیک که دلم هوای نوشتن می کند. انگار تمام خون های ریخته بر کوچه و خیابان جایش را به سبزی های دل بازی می دهد باز. باز منم و هوای نوشتن و خطوط طرح ریخته. باز منم و هزار باران ریخته بر پس کوچه و خیابان. نزدیک که شدی، دوباره تر از پیش، چیزی خودنمایی کرد بر انگشتانم. انگشتان بی پیر باز هوس کشیده شدن می کند. بر تن صفحه کلید. ولی کشیده شدن بر خیال تو، بر تن تو چیز دیگری است. ارضایش نمی کند این صفحه کلید. پس می نویسم. و دل می بازم. و می شوم مرد رویاهای سرگشته ام. و می شوی ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:0 توسط مانی |

- یک فنجان آزادی لطفاْ.

- طول می کشد. قیمتش هم می شود ۱۹۱۰ درهم. می خواهید؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:39 توسط مانی |

اخیراً نامۀ الکترونیکی ای به صندوق های پستی بسیاری رسیده تا همگان از افاضات جدید آقای ابراهیم نبوی دربارۀ انتخابات بهره مند گردند. ایشان پا را از گلیم مبارک درازتر کرده اند و این بار مخاطبشان کسانی هستند که رأی نداده اند و نمی خواهند رأی بدهند.

تنها از نگاه یک شهروند ایرانی که حق رأی دادن یا ندادن دارم، می خواهم پاسخ ایشان را بدهم. بنابراین مخاطب قرارشان می دهم. (توضیح: این مقاله «به جنیفر لوپز رأی بدهید» نام دارد. اگر هنوز آن را نخوانده اید، از این لینک می توانید دانلودش کنید.)

و اما پاسخ:

آقای نبوی، ظاهراً شما همانگونه که استعداد طناز بودن دارید، استعداد نفرت انگیز بودن نیز دارید. آقای شوخ طناز، مردم، سیاستمداران با مزه ای که شما دستشان می اندازید، نیستند. اگر شما حلقتان را پاره کرده اید، و کسی به حرفتان گوش نداده، بهتر است به حرف خود شک کنید. مردمی که رأی ندادند، به سفارش شما این کار را نکردند که به جر خوردن شما از نظرشان برگردند. گلو که سهل است آقای نبوی، جای دیگرتان را هم پاره می کردید، همین آش بود و همین کاسه. مسئول پارگی شما، دیگران نیستند، آقای طناز عقل کل!

شکری هم اگر خورده شده، کسی خورده که در خیابان های آمریکا و اروپا صاف صاف می گردد و طنازی می کند، وقتش هم که شد، می آید در وبلاگی، شبکه ای، جایی اعتراضش را می کند، بعداً هم نسخه می پیچد برای همگان. حالا اعتراض گاهی به سیاستمدار است، گاهی به مردم. چه فرقی می کند؟ شما اعتراضش را بکنید، در یادها می مانید. باقی اش را چه کار دارید؟ جخد کمی هم لودگی چاشنی اعتراضتان می کنید. ملت، ملت فراموش کاری است. یادش نخواهد ماند چه گفته اید. تا جایی که یادم است، از دور و بری هایم – که تعدادشان نیز کم نیست – هرکس می خواست رأی بدهد، در هر دو دوره شرکت کرد، هرکس هم که در دور اول رأی نداد، سر تصمیم خود ایستاد. پس شکر را شما نوش جان می کنید که انتظار دارید با کنترل از راه دور، که احتمالاً دیگر بهش می گویید ریموت کنترل، نظرات خودتان را پیاده کنید. شکر نوش جان می کنید، آن هم زیادی، یا به قول نوذر آزادی، از نوع مفتش! ما اگر هم شکری خورده ایم، هزینه اش را داده ایم.

فرقی هم که می فرمایید در چشممان رفت، از دور دوم همان آقای قبلی به چشممان رفت. شما اگر تازه درد این فرق به چشم رفتن را چشیده اید، نوش جانتان! مطمئن باشید فرق آدمی مثل احمدی نژاد بهتر از فرق فراری ای مثل شماست که ول کن معامله های زیادی نیستید. پس از این به بعد چشمتان را ببندید، که فرق های بیشتری به چشمتان نرود، یا دست کم اعصابتان را تقویت کنید که درد فرق به چشم رفتن را زودتر متوجه شوید.

و اما از آدم هایی گفته اید که تحریم می کنند. شما که آقای محترم، فرار کرده اید، همه چیز را از دم تحریم کرده اید که. ژست چه چیز را می گیرید؟ شما که گفتار و کردارتان می گوید در این اوضاع جایی ندارید، مگر کاری به جز تحریم کرده اید؟ آن ها که رأی نمی دهند، نهایتاً همان روز از خانه بیرون نمی آیند آقای نبوی. روزهای دیگر، سر کار، در بازار، در خیابان، هنگام گردش، و همواره در حال تعامل با اوضاعند. از مملکت نرفته اند که نخواهند ذره ای از این اوضاع را تجربه کنند و بالکل خلاص باشند.

آقای نبوی طناز، کسی ادعای مبارزه نکرده، اما ادعای نسخه تجویز کردن نیز ندارد. خدای شما اگر نمی داند که این مبارزه نه بر سر حکومت، که بر سر زندگی است، خدای ما می داند؛ مبارزه ای که شما درش وا دادید. البته بسیاری از جوانان و غیر جوانان از گود خارج شده اند و به دیار غربت کوچ کرده اند، - قصد توهین به هیچ یک از ایشان را ندارم. شاید اگر از من هم بربیاید، فلنگ را ببندم - اما ایشان دست کم ادعای نسخه پیچیدن ندارند.

اگر کسی به لواسان رفته، هزینه اش را داده. از گرفتن و بردن و بستن هراس داشته، اما رفته که بزند و برقصد. مبارزه نکرده، اما دست کم در همین شرایط با جرئت به علائق خود پرداخته. جرئت  و شجاعت واقعی این است آقای نبوی، نه در آزادی نشستن و برنامه اجرا کردن در وی او ای و وبلاگ نویسی و استند شو اجرا کردن و چند وقت یک بار رأی دادن. راست می گویید، بیایید رأیتان را در یکی از صندوق های وطنی بیندازید. چطور است که می توانید جایی بروید که دولتی که ازش گریخته اید، نماینده دارد، اما در وطن جایی ندارید؟

آقای طناز، کسانی را که پیه زدن و رقصیدن و توبیخ شدن را به تن مالیده اند، مسخره نکنید. شما نه هدایتید، نه کسروی، نه هیچ کس دیگر که آن قدر قدرتمند باشد که از تمام جامعۀ خود انتقاد کند. مراقب باشید که نظرتان تبدیل به توهین نشود، آقای طناز!

بهتر است به جای این ها، تشریفتان را بیاورید در وطنتان، و بروید در خیابان ها و دانشگاه ها و از مردم بپرسید، چه کسی از رأی ندادنی که منجر به بالا آمدن احمدی نژاد شد، پشیمان است، بعد بگویید: همه با هم بیسج می شوند و ... احتمالاً شما نیز از آن دسته اید که می گویید، رأی ندادن، یعنی رأی دادن به احمدی نژاد که اگر کمی در وبلاگ ها یا فیس بوک بچرخید، پاسختان را دریافت خواهید کرد.

آقای طناز، به هر شرایط و به هر کسی خندیدن اگر کار هر روز ماست، کار هر ساعت شماست. این لودگی است؟ اگر لودگی است که شما سردستۀ لوده هایید وقتی با طنازی می گویید، دلتان نمی آید احمدی نژاد نباشد، چون برایتان سوژه جور می کند. اگر هم طنز است، پس دیگران هم طنزپردازند. برای رأی دادن که رفتید، یادتان باشد بگویید که سند طنزپردازی را به نامتان کنند، آقای طناز!

برای ما مهم ترین چیز آگاهی است. اگر احمدی نژاد مرد میدان نبود که آگاهی به ارمغان بیاورد یا برنامه ریزی کند، کروبی و موسوی شما نیز آگاهی بیار نیستند. معینتان هم نبود. ما فعلاً در این خانه نشسته ایم و مشکلات لولۀ ترکیده اش و سیم پیچی پوسیده اش و فاضلاب بالا آمده اش به ما مرتبط است. جخد، بخشی از این فاضلاب را شما پس دادید و زدید به چاک، نه؟! شما لطفاْ از یک حق رأی خودتان استفاده کنید، آقای مبارز تبعید شده!!! ما هم به حق خودمان کار داریم و بس.

به قول معروف هم، نون و پنیر، قالی حصیر، کماج شیر، نوکر پیر، دوماد دلیر، باسن و صدا و جمال و جاهای دیگر لوپز و کیدمن و هرچه زیبارو در دنیاست، ارزونیتون، شرف نمی دیم بهتون.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:47 توسط مانی |

صبح که ساعت زنگ می زند، با نیرو از خواب بیدار می شوم.خوبرویان جایشان خالی، خوب خوابیدم. ممیزی در تهران است، پس خیلی زود هم برنخاسته ام. آبی بر صورت، منوی پر و خالی یخچال و تلفن به تاکسی سرویس! مطابق معمول، دو سه دقیقه ای باید دم در منتظر باشد.
و مرد با نیروی دو چندانِ روزهای پیشین، پیراهنی تمیز به رنگ نارنجی به تن می کند - باید شاد بودنش را نشان دهد دیگر. کت و شلوار را هم که آویزان کمد کرده بوده، پس ملالی نیست جز زدن به خیابان، البته پس از اینکه کفش را به پا کرد. به کمک پاشنه کش این مهم نیز انجام می پذیرد و مرد راه می افتد به سوی سازمان.
با یکی از همکاران دوست ممیزی می کنیم، پس این هم مزید بر علتِ شاد بودن - امروز کلی خواهیم خندید. باز هم کمی دیر می رسم و باز هم همکار گرامی منتظرم است. می رویم بالا. به دلایلی از هم جدا نمی شویم و بر خلاف معمول در یک گروه ممیزی می کنیم. و خب، چون علیرضا سرگروه است، توپ را می اندازم در زمین او. ساعت از ده و نیم گذشته. می رویم واحد دیگری را ممیزی کنیم. علیرضا که خسته شده، به شوخی و جدی این یکی واحد را به من می سپارد. بر صندلی می نشینم و سر پایین می اندازم که تخته شاسی را آماده کنم تا چک لیست ها را -
باور نمی کنم. آن قدر فاجعه آمیز است که باورم نمی شود. سرم را بالا می گیرم. نفسم به شماره افتاده. دوباره پایین را نگاه می کنم. نه. درست دیده ام. لحظه های زیادی طول نمی کشد که خیره می مانم. و هرچه نگاه می کنم، همان رنگ آبی و سفید ثانیه ای پیشتر را می بینم. کفش کتانی سفید و آبیِ رنگ و رو رفته و پاره که برای دم پا از آن استفاده می کنم، با لبخندی از ته دل نگاهم می کند. انگار سگی است که پس از مدت ها برای گردش اجازه بیرون آمدن گرفته. با تمام وجود سپاس گذار است که آورده امش مهمانی. تازه از این مدل های جدید هم دارد که کف شکلاتی کفش از ته آن تا بالا ادامه یافته. یعنی سر جمع می کند سه رنگ آبی و سفید و شکلاتی، مندرس و رنگ و رو رفته.
کفش بیچاره، سه سال پیش که تشریفش را از خارج آورد، سالم بود. جخد، همان زمان هم برای با کت و شلوار پوشیدن...
پر
یدن رنگ را از چهره ام حس می کنم. قلبم به کنار روده ام می رسد. یخ زده ام. نمی توانم فکر کنم. به گوشم همه جا ساکت می شود. من می مانم و تصور نمای دهشتناک خودم: کت و شلوار مشکی رنگ پیر کاردین با یک جفت کتانی پارۀ خوش رنگ! زیر صندلی بهشت دنیاست. زانوهایم را تا جایی که می توانم خم می کنم که کفش زیر صندلی برود. ولی تازه میان روز است و هنوز واحدها مانده که ممیزی را تمام کنیم...
---
برای قدیمی که تعریف می کنم، می گوید: «خوب شد QC مورد نظرو ممیزی نمی کردی.»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:38 توسط مانی |

ساعت از نیمه های شب هم گذشته. احتمالاْ خوابیده ای. خوابیده ای، و خبر نداری که مردی، این گوشه این خاک، بر خلاف انتظار پروازهای پیشین، انتظار دیدار روز بعد را می کشد در آن گوشه خاک. انتظار تعجیل پرواز را. و بی شک تصور در بر کشیدنت، حتی اگر تصوری بیش نباشد و تصوری بیش نماند، هر پای پرواز را خواستنی تر می سازد. و دقایق سرک کشیدن را در کارت، به بهانه ممیزی، پرپیمانه تر. پس، صبح، به امید دیدار. به امید دیدارت.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:52 توسط مانی |